این مردهای غمگین نازنین



یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه ...نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...

یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند...

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!


مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.


بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.

سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/۳۱ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٥ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٥ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

مشاهده یادداشت خصوصی

سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۱٥ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

روز گار  عجىب عوض شده ... انگار خوشبختى مثله ساىه شده

همه چی مثلا روبه راه  اما ىه هو ىه اتفاف مىفته ...

ىعنی به ثانىه  نمى کشه زندگىه آدم زىرو رو مىشه

جمعه ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 
شبای تنهایی

آخ که چه دلگیره هوای من بی تو
چه قد نفسگیره قدم زدن بی تو

تو خلوت کوچه گرفتن دستات همش دروغه دروغ
چه قد ادامه بدم به گم شدن تو این خیابونای شلوغ

چراغ های رنگی آدم های سنگی سرفه و دلتنگی
تو کافه خالی یه استکان چایی کناره تنهایی

اون طرف میزن جات خالیه عزیزم 

 

یکشنبه ۱۳٩٠/۳/۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

یکشنبه ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-520092929 1073786111 9 0 415 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-fareast-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

آخرین روز سال در ایستگاه دود و ازدحام پیاده میشوم به صورت هیچ کس نگاه نمیکنم

فقط به کفش ها ، چقدر کفش ها شخصیت آدم ها را خوب نشان مبدهند.

دست فروش ها،ازدحام خاص شب عید سرسبز،ترافیک،نایلون های خرید،چانه زدن ها

گریه بهانه گیری بچه ها ،کفش های نو،بساط های فقط 2هزار تومان

زنان مغرور با پاشنه های 12 سانتی

مردان محکوم به خرید شب عید،دختران آمار ده پسران سیاس،ته سیگاری با خط رژ لب صورتی ،سبزه و ماهی و هفت سین های آماده برای ما آدم های گشاد

ماهی گلی های 1000 تومانی با تاریخ انقضا

مثله عشق های دوزاریمان

همه اینها به درک عیدی که عید نیست

اسفندمان گذشت ب امید نو بهار ....روز نخست عید زمستان شروع شد

بدون ماهی ، امسال هفت سین تنهاییم را کنار تختم میچینم

خودم را به خواب میزنم ،دلم میخواهد در سال جدید دنیا را آب ببرد ما را خواب،هر چه از این مردمان به ظاهر عاشق و به ظاهر دوست دیدیم ما را بس...

ایام به کام

29 اسفند 1389 شمسی

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

...اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی

جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

اگر ماهی از سال بودم ... 

می شدم  دی ماه

28 اش را دوستر دارم  ...

 

اگر روزی از هفته بودم ...  

می شدم سه شنبه  

چون هر کسی به کار خودش مشغول است . بهترین روز برای خارج از شهر رفتن،خرید رفتن و ....  

اگر عدد بودم ...  

می شدم  هفت  

.

اگر جهت بودم ...  

می شدم شمال همیشه به دیدن جهت شمال حس موفقیت درمن می جوشد نمیدانم چرا

...

 

اگر همراه بودم ...   

ترجیح میدادم  همراه اول باشم

 اگر نوشیدنی بودم ...   

یک لیوان شیر –برای نوشیدنش نه نمیگویم.

 اگر گناه بودم ...   

ما هممون یک گناه بالقوه ایم

اما دوست داشتم اگه گناه هم هستم شدید ترین و بدترینش باشم 

اگر درخت بودم ..

حتما یه درخت بخشنده می شدم

درخت سیب رو می پسندم

 

 اگر میوه بودم ...   

می شدم سیب تا محکوم شویم به حیس ابد در این کره خاکی

 اگر گل بودم ...   

می شدم رز سفید

عاشق اما  مغرور

.

 اگر آب و هوا بودم ...   

میشدم بارونی که به برف پاکن هات امون نده تو رفت و برگشتشون جلوی راهتو ببینی با ابر های مملو

.   

 

 اگر رنگ بودم ...   

می شدم  سیاه

یا خط های سیال سفید و سبز کاهویی

 اگر پرنده بودم ...   

شاید یه مرغ دریایی مثه جاناتان!

 

 

اگر صدا  بودم ...   

صدای خنده می شدم

..

اگر فعل بودم ...   

می شدم بودن،خواستن،ماندن شاید هم مردن.  

 

اگر ساز بودم ...   

!ویولا (نوعی ویلون با صدای بم تر )  

 

اگر کتاب بودم ...   

می شدم اوهام (ریچارد باخ)  

 

 اگر عضوی از بدن بودم ...  

میدیدم و دم نمی زدم می شدم چشم .

اگر شعر بودم ...   

شعر بودن با شخصیتم جور در نمی آید اما شعر سهراب را بیشتر می پسندم

سیال _آزاد_ رها

:

 اگر بخشی از طبیعت بودم ...   

!آب ،آزاد ، رها ، متنوع و حیاتی

 

 اگر یک حس بودم ...   

می شدم  عشق عاشق به معشوق

قوی ترین حس دنیا . ...

 

 

شنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱۸ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

هراس های بیهوده

تا بوده همین بوده

امروز سایه گیوتین را بر روی گردن زندگی دیدن امریست طبیعی نهراسید.

یا حق

چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٥ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

اسمشو تحول نمیذارم .مثله این میمونه وارد به خونه جدید بشی که قراره توش رندگی کنی ،تو همون آدمی ، فقط ممکنه بعضی عادت های جدید پیدا کنی،با آدم های جدید برخورد کنی  رفتار های جدید یادبگیری از جایگاه بچه آخر خانواده بودن و ننر بودن،عسلی بابایی بودنزبان،تبدیل بشی به نامزد ، همسر، مادر و ... ّبودن.

من میگم جایگاه آدم مهمه و رفتار های تو در سمت و جایگاه خودت ارزیابی میشه از تو که دختر خونه ای انتظار ندارن توی مهمونی دلقک بازی در نیاری اما اگه  همون دختر ایندفعه مادر یه بچه باشه اگه جنگولک بازی در بیاره زیره سوال میره 

پس ماها همیشه یه آدمیم اما شرایط مارو تغییر میده یا بهتر بگم سمت و جایگاهمون ما رو وادار به انجام رفتار های جدید میکنه.

ارزش ها ضد ارزش میشن و ضد ارزش ها ارزش محسوب میشن.

و امان از این دالان های جدید که هر بار وارد یک جایگاه میشی و رفتار های جدید تر از تو انتظار میره

ناخواسته سمت و جایگاهت نغییر میکنه  تو دوست داری همیشه خودت باشی

من آدمی بودم که شعار میدادم من همیشه همینطور میمونم اما  فهمیدم قرار گرفتن در هر جایگاهی تو رو سوق میده به سمت ارزش های همون جایگاه

یهو به خودت میای میبینی یه مرد کنارت نشسته که قراره یک عمر باهاش رندگی کنییول

قراره توی شادی و غم ،ثروت و فقر،در خشم و آرامش و توانایی و ناتوانی پاش وایسی

دیگه نمیتونی بگی من چه ؟! یا این مشکل من نیست!

یا اینکه اگه ازش دلخوری، عصبانی و یا حتی به خونش تشنه ایی کلافهبالش و پتو تو برداری بری پیش مامانت بخوابی .

و هزار تا یا اینکه ها و نتونستن ها ... باید بتونی چون خیر سرت قول دادی .همون لحظه

که داری به قولی که داری میدی فکر میکنی  جا میزنی

پاهات میلرزه میگی کاش یه خواب باشه

تو چشم هاش خیره میشی

داره میخنده حالا تصور میکنی این چشم ها تو حالت خشم ،ناراحتی ،بی کاری، مریضی ، بی پولی و .... باز هم اینقدر مهربونن

وای دنیا داره میچرخه و تو تاب میخوری تو این افکار

همه میرقصن ؛میخندن ،تبریک میگن

تو هیچی نمیشنوی ، به خودت میگی عجب غلطی کردم .

اما بعد روزهایی رو به خاطر میاری که مادرت ،پدرت ، دوست هات ، خواهرت همه به نحوی یا نیستن یا سرشون به زندگیشون گرمه ... نو اون روزا یه مرد هست که بتونی روش حساب کنی

با فاکتورگرفتن از

 قیافه گرفتن هاابرو؛ خر خر شب هاخواب، گاهی زور گفتن ها ،گاهی درک نشدن ها

تو را به معشوقه و ماشینشان و فوتبال زنده آخر هفته ها ترجیح دادن ها و ...

باز هم میدانی اگر تمام دنیا تنهایت بگذارد ،این مرد تنهایت نمیگذارد.

آخر ما زنها زیادی صبوریم شاید اگر کمی تحملمان کم تر بود ،مثله خودشان زود قاطی

می کردیم دست برنده را برده بودیم

شاید...

 

غارنشین متمدن 6 دی ماه 1380

سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

مدت مدید نیامدیم

الیته باز هم مدت مدیدی ما را نخواهید دید

یا حق

جمعه ۱۳۸٩/٩/۱٩ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

حالا من اینجا وایسادم .
دارم تویی رو نگاه میکنم که از من دورتر و دورتر میشی
سخته نگمت .. سخته ..
اما نمیگم که:

در تمام این سالها کسی درون من سراغ تو را میگرفت -دوباره دارد بهانه میگیرد."

-------------------------------------------------------------------------------------------------

شاید موهامو کوتاه کنم ، انقد کوتاه که انگشتای هیچکس لا به لاشون گیر نکنه !

--------------------------------------------------------------------------------------------------

فکر می کنم به روزام
به آدما
به خاطره هام ، تجربه هام
به اونایی که توش بودن
به آدمایی که الآن تو زندگیمن
به دور و بری هام
به پرواز و رفتن
هی مرور می کنم
نکنه یادم بره که چی شد
که چی گذشت
زخم و رنج هام
به پوچی
خیلی چیزا یادم میاد
بعضیا رو هم نه !
گم کردم
به پدری که هیچ وقت نفهمید
نمی فهمه هم
به نفرت هایی که همون موقع ها
از دلم ریختم بیرون .
به سرم
که دلم می خواد بذارمش رو دست ِ یکی
زار بزنم .

---------------------------------------------------------------------------------------------

موهام خیس خیس است .
بپیچمش به انگشت‌های تو ؟
نمی‌دانم .
می‌خواهم بیایم توی بغلت .
با لباس بیایم ؟
نمی‌دانم .
می‌خواهم شروع کنم به بوسیدنت .
تا همیشه ؟
..
صبح که چشم باز کنم
موهام فرفری شده
این را می‌دانم .

--------------------------------------------------------------------------------------------

کاش تو یکی از همین شبا
دنیا تو بغل تو
تموم میشد .

-------------------------------------------------------------------------------------------

شاید همه ی بدیش اینه که زندگی فقط یه باره .

===================================================

وقتی تو نیستی
چه فرق می‌کند
فرقم را از کجا باز کنم
و چشمانم چگونه آرایش گنم ؟کدام کفشم را بپوشم

اصلا نیازی نیست وقتی تو نیستی امروزم با روز بعدم فرق داشته باشم

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٧ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمی‌آید .

رسول یونان 


 

 تو هم گاهی دلت این ‌همه بی ‌تابی می‌کند ؟


چقد خوبه که آدم یکیو داشته باشه تو زندگیش ، که وقتی با اونه دلش هیچی و هیچ‌کس دیگه رو نخواد ، و حتا به هیچی و هیچکس دیگه هم فک نکنه .
 

به من لبخند بزن
حتا اگر به‌خاطر خستگی
دنیا را تنها بگذارم .
لبخند یادت نرود !

عباس معروفی 


 

 




 


پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٧ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

فقط چون که
مردم فکرت را دوست دارند
معنایش این نیست
که مجبور باشند
بدن ات را هم دوست بدارند

ریچارد براتیگان

 

پنجشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٧ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

همه چی به طرز
واضح
و احمقانه ای داره جدید می شه .
بعد من نمی دونم چرا
دارم عید امسالم رو
با عید پارسالم
هی و هی مقایسه اش میکنم !
دوشنبه ۱۳۸٩/۱/۳٠ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

یه آگهی جدی به تعدادی خانم جهت دوست شدن با اینجانب نیازمندیم

 به تعدادی دوست دختر

23 تا 29 سال

جهت استخر رفتن، خرید رفتن و سفر رفتن  و غیبت کردن نیشخندنیازمندم.

با سپاس کامنت بگذارید و با من دوست شوید لطفا

چشمک

 

شمال شرقی و شرق و مرکز  در اولویت قرار دارند .خنده

فقط خانوم ها بغل

 

من کتاب خونم -اهل پیاده رویم -بدمینتون بازی می کنم ، عاشق دوچرخه سواریم ،شنا میکنم ، تابستونا آفتاب میگیرم.بچه خوبیم

 

گاهی قاطی قاطیم شیطان

نارو نمیزنم قلب

مهربونم مژه

دلتون میاد با من دوست نشید

ای دخترا بیاین من مُردم از بی دوستی استرس

یکشنبه ۱۳۸٩/۱/۱٥ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

سلام سال نو مبارک سال خوبیه

من ازش راضی بودم تو این ١١ روز سال ساله منه

(   یه ماده ببر که امسال ٢۴ سالش میشه )

یه پیشنهاد دارم واستون

این کتاب :

خرده جنایت های زنا شوهری

نوشته : اریک آمانوئل اشمیت(نشر قطره )

بعد 2سال دوباره خوندمش و خیلی خوشم اومد انگار تاحالا نخونده بودمش

خیلی لازم نیست متاهل باشید که از خوندنش لذت ببرید     چشمک

(خب خیلی گشتم فایل پی دی اف اش رو واستون گیر بیارم اما تو کتاب خانه مجازی قفسه نبود ناراحت)

حرفی ندارم اللحساب

یا حق

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸٩/۱/۱۱ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
و او آنقدر بزرگ است
که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
خدا چندان کاری به کارَت ندارد
اجازه می دهد که عاشقی کنی
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
خدا با تو سختگیرتر می شود
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
بیشتر باید از خدا بترسی
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند

پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری
خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
و معشوقت را درهم می کوبد
معشوقت ، هر کس که باشد
و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
ناامیدی ازاینجا و آنجا
ناامیدی از این کس و آن کس
ناامیدی از این چیز و آن چیز
تو ناامید می شوی و گمان می کنی
که عشق بیهوده ترین کارهاست
و برآنی که شکست خورده ای
و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
و آن همه عشق را تلف کرده ای
اما خوب که نگاه کنی
می بینی حتی قطره ای از عشقت
حتی قطره ای هم هدر نرفته است
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
و به حساب خود گذاشته است

خدا به تو می گوید:
مگر نمی دانستی
که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای
و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
پس به پاس این ؛
قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
تا به تو ارزانی اش کند
فردا اما تو باز عاشق می شوی
تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر

راستی :
اما چه زیباست
و چه باشکوه و چه شورانگیز
که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

بادبادک نارنجی اش را خیلی دوست داشت

بادبادک بزرگ، با گوشواره های بلند زرد

امروز دوباره باد خوب میوزید و بادبادکش را بوسید کمی بندش را شل کرد

و شروع کرد به دویدن بادبادک بالا رفت بالا تر ... . ...

 

بالاتر

 

بادبادکم

بالاتر

گوشوارهایش در باد تکان میخوردن دخترک میخندید و میدوید

باد گونه ها و موهایش را نوازش میداد پیراهن بلند خیالش را می رقصاند

بادبادک بالا و بالا تر رفت دخترک کیلومتر ها را دوید و خندید و لذت برد با بادبادکش ناگهان خنده بر لببانش خشکید

نگاهش را از آسمان برداشت پیراهنش غرق در گل شده بود بافت شهری و دکل های برق بادبادکش در میان سیم ها گرفتار شده بود

نخ بادبادک را کشید گریه کرد بادبادک اسیر شده بود

انگار با غم بادبادک دخترک هم تمام خوشی هایش تمام شده بود نخ بادبادکش را دور مچش گره زد

ایستاد

همان جا کنار بادبادکش ماند

تنهایش نگذاشت هوا سرد شد تاریک شد بادبادک غصه میخورد دختر هم روز ها گذشت دخترک ایستاد بغض کرد

ایستاد نرفت

باران بادبادک را خراب کرد پرنده ها بادبادکش را سوراخ سوراخ کردند

دخترک دلش شکست دید با ماندنش بادبادک را بیشتر آزار میدهد

توان دیدن آزارش را از باد و پرنده و خاک نداشت نخ بادبادک را کشید نخ پاره شد

و بادبادک از مین سیم ها آزاد شد نخ آرام آرام پایین آمد

تکه کاغذ نارنجی بادبادکش هنوز به نخ چسبیده بود

بادبادک دور شد

آزاد شد

رفت

تکه کاغذ نارنجی تنها یادگار بادبادک برای دخترک ماند.

 

.............................................

یا حق

چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

انسانها چهار دسته اند
نوشتاری از استاد شریعتی

 

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

فرشته نگهبان‌ !

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی.
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.
مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را نگاه کرد اما کسی را ندید.
بهر حال نجات پیدا کرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پیدا کرده بود.

مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فکری کرد و گفت :
- اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بودیخنده

چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

من میخواستم از اون جدا بشم!

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.
اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم
از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم "دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم.
اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.
بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.
اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی" تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود، لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن، زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.
توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد.
ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,
درست مثل اولین روز ازدواج مون . روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم تردید کنم.

"دوی" در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود
نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.
"دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم
نوشتم : از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.


جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند.
این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.
این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.
پس در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.
چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید.
زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

یا حق

یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

فیلم

کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد

رو دیدم.

-------------------------------------------------------

خب حالا تحلیل که کار ما نیست اما نقدش

فیلم فوق العاده خوش ساخت بود ، کیفیت صدا و تفکیک صدا بسیار عالی،اتخاب نما ها و زاوایای دوربین .لوکیشن ها و ...

بازیگر ها : حامد بهداد که کلا کارش درسته

اما اشکان و نگار کمی به قول دوستان آماتور   بازی کردن.

حالا میتونم به خاطرحامد بهداد و بازی های قابل تقدیرش اون دوتا رو ببخشم

این فیلم تقریبا ۶ تا کلیپ رو شامل میشه از نوع اجتماعی

و تا نبینید متوجه زیبایی کار، 

تدوینگر کار و کارگردان نمی شید.

حتی نوشتن سناریو

و شیوه پیش برد فیلم به طرز عجیبی جالبه

حیف باشه بهمن قبادی که توی وطن خودش اکران فیلم هاش ممنوعهناراحت

میترسم از روزی که حامد بهداد هم بره

حامد شاید قیافه و هیکل  و چشم سبز نداشته باشه اما پر از  استعداده

-----------------------------------------------------------------------------------------

نگاهی کمی حرفه ای تر:

اما «کسی از گربه های ایرانی خبر نداره» ساخته بهمن قبادی، نمونه ای از گرایشی تازه و رادیکال در سینمای ایران است که به سینمای زیرزمینی ایران شهرت یافته و نمایش های موفقی در فستیوال کن و فستیوال های سینمایی دیگر داشته اما برخلاف «در باره الی»، تا کنون این شانس را نداشته  که در ایران به نمایش درآید و واکنش تماشاگران و منتقدان سینمایی داخلی به آن سنجیده شود. این فیلم همانند دیگر تولیدات و فرآورده های فرهنگی زیرزمینی مثل موسیقی زیرزمینی و ادبیات زیرزمینی، محصول محدودیت ها، فشارها، اعمال نظرها و سانسور دولتی در ایران است.
بهمن قبادی، به گفته خودش، بعد از ساختن فیلم «نیوه مانگ» و توقیف شدن آن، نتوانست فیلم دیگری بسازد و همه کوشش هایش برای اخذ مجوز و ساختن فیلمی به نام «شصت ثانیه» ناکام ماند. به همین دلیل وی همه اشتیاق اش را برای فیلمسازی از دست داد، دچار یاس و افسردگی شد و عملا خانه نشین گردید. تا اینکه به پیشنهاد دوستی با گروه های موسیقی زیرزمینی تهران آشنا می شود و تحت تاثیر شیوه کار آنها قرار می گیرد که بدون داشتن مجوز دولتی در زیرزمین های تهران به تمرین و اجرای موسیقی و ضبط آن مشغول اند. جسارت، بی باکی و رادیکال بودن این گروه ها الهام بخش قبادی برای ساختن فیلمی در مورد آنها و فعالیت های ممنوع و غیرقانونی آنها می شود.
به این ترتیب، «کسی از گربه های ایرانی خبر نداره»، فیلمی نیست که بتوان آن را بر اساس معیارها و استانداردهای رسمی و متعارف سینمای ایران سنجید و در باره آن قضاوت کرد. این فیلم نشانه ای از زیرزمینی شدن فرهنگ در شرایط اختناق و ترس است. فیلمی است که با بودجه ای اندک و عوامل و امکاناتی بسیار محدود، بدون مجوز دولتی و در زمانی بسیار فشرده و با شتاب ساخته شده و تاثیر این محدودیت ها و شتاب زدگی را در ساختار روایی و فرمال فیلم می توان مشاهده کرد. اما با همه این ها، این فیلم سندی واقعی و مهم از سرنوشت دردناک نسل جوان هنرمند ایرانی است که خلاقیت های هنری اش در فضایی بسته و ترس خورده بر باد رفته و انرژی و توان عظیمش بیهوده صرف تلاش برای گرفتن مجوز برای اجرای کنسرت می شود و هنگامی که از این کار نا امید می شود، به ناگزیر تن به مهاجرت می دهد.
 

بهمن قبادی و اصغر فرهادی هر دو سینماگری اند که در دل مناسبات جاری در سینمای ایران رشد کرده و فیلم ساخته اند و اینک با توجه به شرایط جدیدی که بر این سینما حاکم شده، رویکردهای متفاوتی را در قبال آن اتخاذ کرده اند. بهمن قبادی خسته و آزرده از شرایط دشوار فیلمسازی در ایران، اینک تصمیم گرفته که از کشور خارج شود و در غرب به فیلمسازی ادامه دهد و اصغر فرهادی همانند بسیاری از فیلمسازان دیگر ایرانی ترجیح داده در داخل بماند، با محدودیت ها کنار بیاید و در چهارچوب مقررات و ضوابط تعیین شده، فیلم هایش را بسازد. در چنین شرایطی واقعا نمی توان هیچ کدام از آنها را به خاطر راهی که انتخاب کرده اند، تشویق و یا سرزنش کرد. مطمئنا هر کدام از آنها دلایل و انگیزه های محکمی برای ماندن یا رفتن دارند

-------------------------------------------------------------------------------------------

و در آخر از  دیدگاه یه دختر میگم گه

افشین کاتبی )خواننده گروه هوی متال(که توی طویله می خونه( قلب

بسیار زیبا روی و شدیدا جذاب بود خجالتبعد از سالها از  یه پسر خوشم اومدکه هم تن صداش هم چهره و استیل بدنی خوبی داشت

اگر چنین شخصی رو سراغ داشتین با همون اسیل و چهره حتما من رو خبر کنید .قلب

 

 

شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری

 

اماهرگز کسی  که باتو اشک ریخته فراموش نخواهی کرد

چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!


چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

بغض های تا همیشه نا تمام من

امروز هم مثل روز های قبل

لوکیشن فرق میکند با کمی بودجه

ساعت ۶ زنگ ساعت

آب سرد و بوی خمیر دندان

صدای سوت کتری

ایستگاه تاکسی

ازدحام مترو

نگاه های خواب آلود 

من

کتاب

هندزفری

موزیک

مقصد

نگهبانی

 

 آسانسور

طبقه دوم واحد ٢٠٣

کار

کار

ناهار

کار

جای

ایراد گرفتن ها

گیر دادن ها

ساعت ۶ بعدظهر

در خروجی

آسانسور

نگهبانی

مترو نگاه های خسته

چهره خسته زنی در شیشه سرد و سیاه مترو

چهره زنی شبیه به من

ایستگاه ها

نام ها

خاطرات شیرینی که

طعم تمام وقایع را تلخ می کند

اشک ها

اه ها

بغض ها

ایستگاه پایانی

مقصد

 

اایستگاه اتوبوس

کوچه سرد

در سنگین و فلزی

کلید سرد

ساعت ٩

حمام

بخار آب

١٠ رختخواب

 

بی هدفی

پوچی

خونریزی بینی

احساس فشار شدید روی مغز و قلب

تصمیم برای مردن

برای چگونه مردن

برای کی مردن

----------------------------------------------------------------------------------------

۶صبح

آب سرد

و .......... 

 

جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

باید آغاز کار یاد بگیرند

خوب به دستانشان مداد بگیرند

خیره به این تخته می شوند، قرار است

هرچه معلم نوشت ،یاد بگیرند

اول مهر است ،می روند که شاید

عالمی از رنگ های شاد بگیرند

با پدران که سخت در پی آنند

اندکی اندازه را گشاد بگیرند

در سر من خط خطی ساده آنهاست

این که به خود صورت سواد بگیرند

در سر آنها لواشک است که باید

از پدران سکه ای زیاد بگیرند

زنگ می زنند، آن زمان که هیچ مهم نیست

در سخنم فصل ها نهاد بگیرند

مدرسه تعطیل شد ، صفی است که باید

دست زمانه هرچه را داد بگیرند

درس تمام است ،می روند که شاید

روزی شان را ز دست باد بگیرند

 

                                                    ((بابک دولتی ))

 

 

 

 

 

جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٧ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

زندگی کوتاه تر از آنست که به خصومت بگذرد

و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند

آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند

و

آنچه که از دست میرود با گریه جبران نمی شود

فردا خورشید طلوع خواهد کرد  حتی اگر

ما نباشیم .

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/۱۸ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

        لعنتی دلم تنگ شده می فهمی

                         حالم بده

 

                                 احساس می کنم شدیدا خاکستری شدم

چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

تو وبلاگ مکتوب یه مطلب از عرفان نظر آهاری خوندم دلم آتیش گرفت

یه سر بزنید

 

قصه را میدانی؟ قصهء مرغان و کوه قاف را؟ قصهء رفتن و آن هفت وادی صعب را ؟ قصهء سیمرغ و آینه را ؟

قصه نیست : حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند . هزار سال است که تقدیر را تاخیر میکنم ...

بهار که بیاید دیگر رفته ام . بهار بهانهء رفتن است . حق با هدهد است ، رفتن زیباتر است. ماندن : شکوهی ندارد: آنهم پشت خاکریزهای تقیه !

گیرم که ماندم و باز بال بال زدم ، توی خاک و خاطره... توی گذشته و گل گیرم .

گیرم که بالم را هزار سال دیگر بسته نگهداشتم ، بالهای بسته طعم اوج را کی خواهد چشید ؟ پرنده بال بسته با کرم بی بال چه فرقی دارد ؟ بال بسته از بال نداشته بدتر است . 

...............................

میروم ، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر باید رفت .

سیمرغ ،‌ مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد . هدهد اینرا در گوشم ندا داد .

راستی : اگر نیامدم ، یعنی که سوخته ام ، یعنی که اتش گرفته ام ، یعنی که شعله ورم . یعنی خاکسترم را هم باد برده .

میروم اما هرجا که رسیدم ، پری برایت به یادگار میگذارم . میدانم : این کمترین شرط جوانمردیست .

بدرود ... رفیق روزهای بیقراری ام !

قرارمان در حوالی قاف ، پشت اشیانهء سیمرغ ، انجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد ...

.........................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                      یا حق

چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۱ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

امروز داشتم فکر میکردم اکه فقط ١۵ سال کوچیکتر از سن الانم باشم

کلی زندیگیم تغییر میکنه مثلا دیگه به وسایل و لباس ها و موبایلمو این چیزا نیاز ی ندارم

یعنی

دیگه بااینا حال نمیکنم

پارک و پفک و عمو های خوب وخاله های مهربونو جیش کردن تو رختخواب و خلاصه اینا به آدم حال میده

١۵ سال زمان زیادی نیست اما کلی نیاز های ادم رو تغییر میده

حالا فکر کنید و واسم کامنت بگذارید

که اگه الان ١۵ سال کوچیک تر می شدید چه کارهایی رو انجام انجام میدادید

و به چه چیز هایی دیگه نیاز نداشتید

راستی دوستای خوبی که کامنت گذاشتن و من هنوز سر نزدم

کمی در گیر  و دار تعویض خانه هستیم

سر میزنم

 

آها یه چیز دیگه لطفا بدون نام کامنت نگذارید اصلا خوشم نمیاد از این مسخره بازیا

یا حق

پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

با اجازه از نگین و استفاده از اسم مانا
                                                       ١


مانا های دنیا زیادن
اما حیف که نامانا هستند .به تعداد آدم های دنیا مانا هست

--------------------------------------------------------------------------------------------

                                                         ٢

مثه درمان یه زخم اولش جاش خیلی درد میکنه و می سوزه و خون میاد و خلاصه دهن آدمو سرویس میکنه اما بعدش می فهمی چه کار خوبی کردی که رفتی

مثه یه جای زخم که سالهاست دیگه نمیسوزه و درد نمیکنه اما جاش روی پوستت هست هر وقت میبنیش یادت میاد که

چقدر عاشقی قشنگه

چقدر سخته

چقدر شیرینه کله شقی ها و فکر نکردن هاش

چقدر خوبه که تو  یه دوره زمانی خیلی خر میشی و  هر کاری که دوست داری انجام میدی

 به همه دروغ میگی تا با عشقت باشی

بی خیال کار هات میشی که با عشقت باشی

 یه دوست داشتم حرف قشنگی میزد.

می گفت آدم تا وقتی حرمت داره و بزرگه بره تا همیشه بزرگ باقی بمونه.

---------------------------------------------------------------------------------------------

                                                               ٣

خیلی مخلصیم

 

یا حق  

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد و گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر، از بخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداد داد آمد

زیر بارند  درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 

----------------------------------------------------------------------

تفعولیدیم به حافظ جوابی داد بس دلنشین

پست بعدی با یه مطلب جدید میام فعلا یا حق

 

 

یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۱ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

روزی آمدم استقبالت

از موج  غرور پیاده شدی  دست گلی از عشقم از تنهاییم برات آورده بودم

پشت گل قایم شدم مبادا بفهمی  از تنهایی دنیا به تو پناه آورده  ام

همچون ماهی سیاهی بودم که سر سفره هفت سین کسی جایی نداشتم

ماهی سیاه با پولک های سیاه

در اقیانوسی شنا میکردم  که نمیشناختمش

تنگ محبتت را درون اقیانوس حایلم کردی تا با اطمینان شنا کنم  

با من شنا کردی

جای جای اقیانوس را برایم خاطره کردی

تمام زیبایی های اقیانوس را جستیمو  و لذت بردیم

نمیدانم  ۴ ماه  - ۴ سال  شاید هم ۴ قرن خاطره در جاده عمرمان در مسیر اقیانوس

جااودانه کردیم

از تمام ترس ها به عشقی پناه بردیم  که درون تنگ محبتمان در جایی امن نشسته بود

تنگی که روز های بارانی مان را پناه می داد  و روز های سرد مان

عشقی که انقدر وسیع بود که درش فاصله مهم نبود

١٠٠ کیلو متر  برای با هم بودن هماند یک قدم مینمود

می دویدیم و می خندیدیم  و فارغ از تمام درد هایمان  تعهد هایمان مسئولیت هایمان

فقط لذت میبردیم و شاد بودیم

با عشقمان تمام مردم دنیا را دور می زدیم

و در هزار توی اقیانوسمان  چه شادی های نهفته ای جستیم

امواج را شمردیم

شمردیم

پرواز کردیم

ناگهان سایه ای از ترس دوره  تنگمان را گرفت

چشم هایم سیاهی رفت  دیگر ندیدمت

تو رفتی که از تنگمان دفاع کنی

سایه تو را بلعید

من تنها ماندم تک وتنها درست مثله روز اول با این تفاوت که ۴قرن خاطره داشتم

اشک هایم آب تنگ را شور کرد

ماندم شاید باز گردی

دنیایم سیاه شد

سایه رفت تو بر نگشتی

تنگ تاب خورد و به ته اقیانوس رفت در تاریکی  گم شد

فقط دو دستی خاطره هایمان را چسبیدم

می دانی

دشمن این عشق ترسی بود که در دلمان ریخته شد

و به قول خسرو شکیبایی شبی هفت ساله  خوابیدم  و هزار ساله بیدار شدیم

ما با هم پیر شدیم

نه من دیگر دل و دماغ دارم نه تو

برایمان این روز های آخر جاودانه ماند

 

 

 

                                                            ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۳۱ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

بازگشت پیروزمندانه به پرشین بلاگ تبریک

آقا جونم بگه واستون صاحب کارم رو گرفتن بردن

خودمم کمی تا قسمتی مجروح بودم

حالم  بهم میخوره از بلاگفا

خدا رو شکر با زدن ایمیل و تقاضا برای درست شدن مشکل غار پیروز شدیم

یه مدت کوتاه رفتم بلاگفا

حالت تهوع به آدم دست میده مخصوصا واسه ماها که با پرشین بلاگ متولد شدیم

راستی ٢۶ تیر ماه  غارم ۵ ساله میشه  میره تو ۶ سال

تولدش مبارک

تولد

 

تولد تولد تولدش مبارک

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

  برگشتم ...دیدین برگشتم  نیشخند

 

 

                                                                                

 

یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

میان بیگانگی یگانگی و هزار خانه است . آنکس که غریبه نیست شاید دوستت هم نباشد!

کسانی هستند که ما به آنها سلام میگوییم و آنها هم ،

با ما گرد یک میز می نشینند ،چای می خورند  و می گویند و می خندند .((شما)) را به (( تو)) و تو را به هیچ بدل می کنند.

می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند.

می نشینند تا بنای تو   فرو ریزد   .

تو در گرداب می چرخی و آنان می خندند و فریاد میزنند : من ! من ! من !

دست و پا می زنی ...  

می روند ، تو را نگین میکنند در حلقه ی گذشته هاشان .در میان حصار گذشت ها و اندرز ها خاکسترت می کنند.

از دادرسی ها بیزارت می کنند.

  .من در قلب یک انتظار خواهم  پوسید .

نمی دانم باز هم کسی خواهد بود که بی دلیل شریک خنده هایم باشد؟!!!

یا حق

 

------------------------------------------------------------------------

شک، چیزی به جای نمی گذارد ، در آن طلا که محک طلب کند شک است !

مهر ، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد.

عشق ، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ، باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد .

می دانستی ایمان ، نیاز به ازمون را مطرود  می دارد.؟!

هر آشنایی تازه ، اندوهی تازه است ... هر سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی است.

آه ... چیزی خوفناکتر از تکیه گاه نیست .ذلت، رایگان ترین هدیه هر سر پناهی است که می توان جست

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

 

نگران نباش

پاچه هایم را بالا زده ام

تا فرق رعیت و عاشق معلوم نشود.!

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

کتاب   " بانو  و آخرین کولی سایه فروش "

اثر "کیکاووس باکیده "

به جرات میتونم بگم عالیه

جملات زیبا

یه کتاب که حرف های زیادی برای نگفتن داره

به قول شریعتی عزیز : سرمایه های هر دلی حرف هایست که برای نگفتن دارد .

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٧ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

شیطان شروع کرد به نشان دادن آدم های گرداگرد مرد در ساحل .

 پدری نمونه که در همان دم داشت وسایل را جمع می کرد و و به فرزندانش کمک می کرد تا سر پناهی بسازند و دوست داشت که با منشی اش رابطه بر قرار کند

اما از واکنش همسرش می ترسید .زنش که دوست داشت کار کند و مستقل باشد ،اما از واکنش شوهرش می ترسید.

کودکان که از ترس مجازات رفتار خوبی داشتند.

دختری که تنها در کلبه ای کتاب می خواند و تظاهر به بی تفاوتی می کرد ، اما روحش غرق در این وحشت بود که مبادا بقیه زندگی اش را در تنهایی بگذراند .

 

جوان راکت به دستی که ورزش می کرد ، هراسان از اینکه باید مطابق توقعات پدر و مادرش زندگی کند .

پیش خدمتی که مشروبات گرم سیری به مشتریان ثروتمند می داد ، هر لحظه می ترسید اخراج شود .

دختر جوانی که می خواست بالرین شود اما از ترس انتقاد بستگانش ، حقوق می خواند.

پیرمرد ی که نه سیگار می کشید نه مشروب می خورد و می گفت اینطور بیشتر لذت می برد ، حال آنکه در حقیقت وحشت مرگ مثل بادی در گوشش زمزمه می کرد.

زوجی که می دویدند و پاهاشان آب خیزاب های ساحل را پخش می کرد و لبخند می زدند ، و وحشت پنهانی در دل ، که می گفت پیر می شوند، بی جاذبه ، نا توان .

 

مردی آفتاب سوخته که سوار بر قایق موتوری اش لبخند زنان برای همه دست تکان میاد ، میترسید چون ممکن بود با یک ریسک کوچک تمام ثروتش را از دست بدهد .

صاحب هتل ف که از دفتر کارش سراسر آن صحنه  بهشتی را که می نگریست و می کوشید همه را راضی و سر زنده  نگه دارد و بیش از حد به حسابدار هایش فشار می اورد

در روحش ترس داشت ، چون می دانشت هر قدر همکه صادق باشد همیشه مامورا دولت خطاهایی را که می خواهند در حساب و کتاب او پیدا میکنند.

 

وحشت در تک تک آدم های این دنیا  با تمام لذت ها و زیبایی هایش وجود دارد

وحشت از تنها ماندن

وحشت از تاریکی که تخیل را پر از دیو ها می کند

وحشت از انجام هر کاری که در کتاب ها رفتاری نیک شمرده نمی شود

وحشت از حرف های دیگران

وحشت از داوری خدا

وحشت از عدالتی که هر خطایی را مجازات می کند

وحشت از خطر کردن و شکست خوردن

وحشت از پیروزی و زندگی را به تحمل حسادت دیگران گذراندن

وحشت از عشق ورزیدن و وا پس رانده شدن

وحشت از بیشتر خواستن

وحشت از پذیرفتن یک دعوت

وحشت رفتن به مکان های نا شناخته

وحشت نا توانی در سخن گفتن به یک زبان بیگانه

وحشت از نا توان تاثیر گذاشتن بر دیگران

وحشت از پیری ، مردن ، از توجه دیگران به نقص هامان

از بی توجهی به شایستگی هامان

وحشت ، وحشت ، وحشت

زندگی حکومت وحشت است ، چیزی مثله سایه یک گیوتین !

--------------------------------------------------------------------------------------------

همه وحشت زده اند ، تو تنها نیستی

تنها فرق کسی که دشوار ترین بخش زندگی اش را از سرگذرانده ( یعنی وحشت هایش) 

چون دیگر  چیزی ندارد که از دست بدهد

  اینست که بیشترین چیزی که می ترساندتش اتفاق افتاده .

همه ما در این ساحل آرام ( دنیا)* زندگی میکنیم با وحشت هامان .

 

 

 

یا حق

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/٢۱ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

تعطیل شد !

موقتاَ

 

 

جمعه ۱۳۸۸/۳/۱٥ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

پای رفتنم

پای رفتنم را پیش تو گذاشته ام .

یادت هست

که نروم،

حال تو رفته ای

با پای من ؟

یا من رفته ام با پای تو ...

 

حس میکنم باید بروم دیگر جایی برایم نیست

یا حق

پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٤ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

پُک های عمیقی به لحظه ها برای با تو بودن میزنم...

در دودش غرق می شوم

با خاطراتت  نئشه میشوم

در سایه مهربان و قدرتمندت با خیال راحت میدوم

در مزارع صمیمیتت  عشق  درو می کنم

در دشت های بی پایان سخاوتت بخشش را یاد میگیرم

 

 رفیق روز های خوب من رفیق خوب روز ها

رفیق روز های سخت

سپاس برای حضورت

 

                                                   یا حق

جمعه ۱۳۸۸/۳/۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

کتاب های قفسه سینه ام ورم کرده ... وقتی نفس میکشم سینوس هایم شوپنهاور

می نوازند.

امروز آمدم لباس تفکرم را بر تن کنم ... آنقدر گشاد شده بود که بر تنم زار میزد .

لباس های تفکرم امسال نو است ، می ترسم زیبایی دنیا را مصادره کنند

آنوقت دیگر لباس به چه کار آید؟

همان بهتر عریان در کوچه های ذهن پرسه بزنیم

عریانی هم سعادت می خواهد.صداقت داشتن لیاقت .

 

می ترسم از شعور الهی تحریم شده باشم چندیست تفکر نمی کنم .عضله های

ذهنم آمادگیشان را برای تمرین تفکر از دست داده اند ، باید از نو شروع کرد!

وای اگر خشک سالی پی در پی اندیشه ام استمرار یابند ...

قلمم را خواهم شکست .

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/۳٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

بعضی ها صبح که بیدار میشن باید با صبحانه شون قرص اعصاب بخورن

بعضی ها سر ساعت می خورن

 

بعضی ها باید مولتی ویتامین مینرال بخورن

بعضی ها کدیین می خورن

بعضی ها ژریاتریک فارماتون می خورن

بعضی ها قرص اکس می خورن

بهعضی هم اصلا قرص نمیخورن و بر این اعتقادن که از مواد گیاهی و غذایی بهتره استفاده کرد

با قرص اعصاب خورا کاری نداریم

با اکس خورا که اصلا بحثی ندارم

اصل مطلبم با مولتی ویتامین خوراس

***

همه ما ها تو ی زندگیمون یه سری مکمل ها استفاده می کنیم

این مکمل ها خوردنی نیستن

ما انجامشون میدیم

مثلا خانوم ایکس برادر نداره یا پدرش آدم حسابی نیست که بشه روش حساب کرد  

می یاد یه دوست پسر می گیره یا با مردی ازدواج می کنه که موضع پدر بودنش بیشتر

از شوهر بودنشه

اقای ایگرگ زنش خیلی افاده ایه و همش توی کلاس و این حرفاس با هر کسی دم خور

میشه  

این آقا یه دوست دختر یا بهتر بگم معشوقه میگیره که ریلکسه - اسپرت پوشه و خیلی

خاکیه و اهل دله و خوش گذرون به قول ماها شیپیشه ( هر جایی راحته )

زیاد تو جزییات نمیرم و مثال نمیزنم

 

توی زندگی همه ما یه سری کمبود ها وجود داره که  من می خوام به عنوان کمبود مکمل ها و ویتامین ها

معرفی شون کنم

درست مثله مولتی ویتامین ها و مکمل های غذایی ...!

حالا بیاید فکر کنید امروز صبح مولتی ویتامینتون تموم شده و تا عصر هم نمیتونید بخرید

یا تهیه کنید؟

میوه ی بیشتری می خورید؟

 واسه امروز برنامه جدیدی میریزید؟ با شخص جدیدی ارتباط بر قرار

 می کنید؟

خوب اگه بفهمید همسرتون یا دوستتون هم از قر ص های ویتامین استفاده میکنه چی؟

 تا حالا فکر کردید

چه ویتامین های در طرفتون نیست که شما مجبور شدید  به قرص های مکمل رو بیارید

تا حالا جرات اینکه به طرفتون بگید به چه ویتامین هایی نیاز دارید رو به خودتون دادید؟

یا همینجوری گفتین من حس میکنم که جنبه نداره

یا نمیتونه بپذیره

یا بی منطقه ؟

حالا بیاید فکر کنید دیگه هیچ قرص مکمل و ویتامینی توی دنیا وجود نداره ...!

حالا چه کار می کنید؟

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۳ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

حوا در باغ عدن قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

(این سیب را بخور)

حوا درسش را لز خداوند آموخته بود ، پس امتناع کرد.

مار اصرار کرد:

( این سیب را بخور تا برای شوهرت زیباتر بشوی)

حوا پاسخ داد :

( نیازی ندارم ، او که جز من کسی را ندارد)

مار خندید :

البته که دارد !

حوا باو نمی کرد.

مار او را به بالای تپه برد ، به کنار چاهی ! سپس گفت :

معشوقه آدم آن پایین است ، آدم او را آنجا مخفی کرده است ، نگاه کن !

 

حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید و سپس سیبی که مار

به او پیشنهاد کرده بود را خورد .

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

یا حق

پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٧ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها: