بادبادک نارنجی اش را خیلی دوست داشت

بادبادک بزرگ، با گوشواره های بلند زرد

امروز دوباره باد خوب میوزید و بادبادکش را بوسید کمی بندش را شل کرد

و شروع کرد به دویدن بادبادک بالا رفت بالا تر ... . ...

 

بالاتر

 

بادبادکم

بالاتر

گوشوارهایش در باد تکان میخوردن دخترک میخندید و میدوید

باد گونه ها و موهایش را نوازش میداد پیراهن بلند خیالش را می رقصاند

بادبادک بالا و بالا تر رفت دخترک کیلومتر ها را دوید و خندید و لذت برد با بادبادکش ناگهان خنده بر لببانش خشکید

نگاهش را از آسمان برداشت پیراهنش غرق در گل شده بود بافت شهری و دکل های برق بادبادکش در میان سیم ها گرفتار شده بود

نخ بادبادک را کشید گریه کرد بادبادک اسیر شده بود

انگار با غم بادبادک دخترک هم تمام خوشی هایش تمام شده بود نخ بادبادکش را دور مچش گره زد

ایستاد

همان جا کنار بادبادکش ماند

تنهایش نگذاشت هوا سرد شد تاریک شد بادبادک غصه میخورد دختر هم روز ها گذشت دخترک ایستاد بغض کرد

ایستاد نرفت

باران بادبادک را خراب کرد پرنده ها بادبادکش را سوراخ سوراخ کردند

دخترک دلش شکست دید با ماندنش بادبادک را بیشتر آزار میدهد

توان دیدن آزارش را از باد و پرنده و خاک نداشت نخ بادبادک را کشید نخ پاره شد

و بادبادک از مین سیم ها آزاد شد نخ آرام آرام پایین آمد

تکه کاغذ نارنجی بادبادکش هنوز به نخ چسبیده بود

بادبادک دور شد

آزاد شد

رفت

تکه کاغذ نارنجی تنها یادگار بادبادک برای دخترک ماند.

 

.............................................

یا حق

چهارشنبه ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

انسانها چهار دسته اند
نوشتاری از استاد شریعتی

 

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

فرشته نگهبان‌ !

مردی داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یک قدم دیگه جلو بروی کشته می شوی.
مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش.
مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرش را نگاه کرد اما کسی را ندید.
بهر حال نجات پیدا کرده بود.

به راهش ادامه داد.
به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش رد شد.
بازهم نجات پیدا کرده بود.

مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد : من فرشته نگهبان تو هستم .
مرد فکری کرد و گفت :
- اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم کدام گوری بودیخنده

چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

من میخواستم از اون جدا بشم!

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم.
اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم
از من پرسید چرا؟!
اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم "دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.
من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم.
اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.
بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست، وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!
این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه.
اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.
وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی" تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت:
به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.
هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم.
متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود، لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!
روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن، زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود.
روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.
من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند.
توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد.
ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش ، مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.
همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.
من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم,
درست مثل اولین روز ازدواج مون . روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم تردید کنم.

"دوی" در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم!

اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟
من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.

زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود
نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.
"دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.
دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم
نوشتم : از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.


جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند.
این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست.
این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.
پس در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.
چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید.
زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

یا حق

یکشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱۳ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

فیلم

کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد

رو دیدم.

-------------------------------------------------------

خب حالا تحلیل که کار ما نیست اما نقدش

فیلم فوق العاده خوش ساخت بود ، کیفیت صدا و تفکیک صدا بسیار عالی،اتخاب نما ها و زاوایای دوربین .لوکیشن ها و ...

بازیگر ها : حامد بهداد که کلا کارش درسته

اما اشکان و نگار کمی به قول دوستان آماتور   بازی کردن.

حالا میتونم به خاطرحامد بهداد و بازی های قابل تقدیرش اون دوتا رو ببخشم

این فیلم تقریبا ۶ تا کلیپ رو شامل میشه از نوع اجتماعی

و تا نبینید متوجه زیبایی کار، 

تدوینگر کار و کارگردان نمی شید.

حتی نوشتن سناریو

و شیوه پیش برد فیلم به طرز عجیبی جالبه

حیف باشه بهمن قبادی که توی وطن خودش اکران فیلم هاش ممنوعهناراحت

میترسم از روزی که حامد بهداد هم بره

حامد شاید قیافه و هیکل  و چشم سبز نداشته باشه اما پر از  استعداده

-----------------------------------------------------------------------------------------

نگاهی کمی حرفه ای تر:

اما «کسی از گربه های ایرانی خبر نداره» ساخته بهمن قبادی، نمونه ای از گرایشی تازه و رادیکال در سینمای ایران است که به سینمای زیرزمینی ایران شهرت یافته و نمایش های موفقی در فستیوال کن و فستیوال های سینمایی دیگر داشته اما برخلاف «در باره الی»، تا کنون این شانس را نداشته  که در ایران به نمایش درآید و واکنش تماشاگران و منتقدان سینمایی داخلی به آن سنجیده شود. این فیلم همانند دیگر تولیدات و فرآورده های فرهنگی زیرزمینی مثل موسیقی زیرزمینی و ادبیات زیرزمینی، محصول محدودیت ها، فشارها، اعمال نظرها و سانسور دولتی در ایران است.
بهمن قبادی، به گفته خودش، بعد از ساختن فیلم «نیوه مانگ» و توقیف شدن آن، نتوانست فیلم دیگری بسازد و همه کوشش هایش برای اخذ مجوز و ساختن فیلمی به نام «شصت ثانیه» ناکام ماند. به همین دلیل وی همه اشتیاق اش را برای فیلمسازی از دست داد، دچار یاس و افسردگی شد و عملا خانه نشین گردید. تا اینکه به پیشنهاد دوستی با گروه های موسیقی زیرزمینی تهران آشنا می شود و تحت تاثیر شیوه کار آنها قرار می گیرد که بدون داشتن مجوز دولتی در زیرزمین های تهران به تمرین و اجرای موسیقی و ضبط آن مشغول اند. جسارت، بی باکی و رادیکال بودن این گروه ها الهام بخش قبادی برای ساختن فیلمی در مورد آنها و فعالیت های ممنوع و غیرقانونی آنها می شود.
به این ترتیب، «کسی از گربه های ایرانی خبر نداره»، فیلمی نیست که بتوان آن را بر اساس معیارها و استانداردهای رسمی و متعارف سینمای ایران سنجید و در باره آن قضاوت کرد. این فیلم نشانه ای از زیرزمینی شدن فرهنگ در شرایط اختناق و ترس است. فیلمی است که با بودجه ای اندک و عوامل و امکاناتی بسیار محدود، بدون مجوز دولتی و در زمانی بسیار فشرده و با شتاب ساخته شده و تاثیر این محدودیت ها و شتاب زدگی را در ساختار روایی و فرمال فیلم می توان مشاهده کرد. اما با همه این ها، این فیلم سندی واقعی و مهم از سرنوشت دردناک نسل جوان هنرمند ایرانی است که خلاقیت های هنری اش در فضایی بسته و ترس خورده بر باد رفته و انرژی و توان عظیمش بیهوده صرف تلاش برای گرفتن مجوز برای اجرای کنسرت می شود و هنگامی که از این کار نا امید می شود، به ناگزیر تن به مهاجرت می دهد.
 

بهمن قبادی و اصغر فرهادی هر دو سینماگری اند که در دل مناسبات جاری در سینمای ایران رشد کرده و فیلم ساخته اند و اینک با توجه به شرایط جدیدی که بر این سینما حاکم شده، رویکردهای متفاوتی را در قبال آن اتخاذ کرده اند. بهمن قبادی خسته و آزرده از شرایط دشوار فیلمسازی در ایران، اینک تصمیم گرفته که از کشور خارج شود و در غرب به فیلمسازی ادامه دهد و اصغر فرهادی همانند بسیاری از فیلمسازان دیگر ایرانی ترجیح داده در داخل بماند، با محدودیت ها کنار بیاید و در چهارچوب مقررات و ضوابط تعیین شده، فیلم هایش را بسازد. در چنین شرایطی واقعا نمی توان هیچ کدام از آنها را به خاطر راهی که انتخاب کرده اند، تشویق و یا سرزنش کرد. مطمئنا هر کدام از آنها دلایل و انگیزه های محکمی برای ماندن یا رفتن دارند

-------------------------------------------------------------------------------------------

و در آخر از  دیدگاه یه دختر میگم گه

افشین کاتبی )خواننده گروه هوی متال(که توی طویله می خونه( قلب

بسیار زیبا روی و شدیدا جذاب بود خجالتبعد از سالها از  یه پسر خوشم اومدکه هم تن صداش هم چهره و استیل بدنی خوبی داشت

اگر چنین شخصی رو سراغ داشتین با همون اسیل و چهره حتما من رو خبر کنید .قلب

 

 

شنبه ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری

 

اماهرگز کسی  که باتو اشک ریخته فراموش نخواهی کرد

چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!


چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

بغض های تا همیشه نا تمام من

امروز هم مثل روز های قبل

لوکیشن فرق میکند با کمی بودجه

ساعت ۶ زنگ ساعت

آب سرد و بوی خمیر دندان

صدای سوت کتری

ایستگاه تاکسی

ازدحام مترو

نگاه های خواب آلود 

من

کتاب

هندزفری

موزیک

مقصد

نگهبانی

 

 آسانسور

طبقه دوم واحد ٢٠٣

کار

کار

ناهار

کار

جای

ایراد گرفتن ها

گیر دادن ها

ساعت ۶ بعدظهر

در خروجی

آسانسور

نگهبانی

مترو نگاه های خسته

چهره خسته زنی در شیشه سرد و سیاه مترو

چهره زنی شبیه به من

ایستگاه ها

نام ها

خاطرات شیرینی که

طعم تمام وقایع را تلخ می کند

اشک ها

اه ها

بغض ها

ایستگاه پایانی

مقصد

 

اایستگاه اتوبوس

کوچه سرد

در سنگین و فلزی

کلید سرد

ساعت ٩

حمام

بخار آب

١٠ رختخواب

 

بی هدفی

پوچی

خونریزی بینی

احساس فشار شدید روی مغز و قلب

تصمیم برای مردن

برای چگونه مردن

برای کی مردن

----------------------------------------------------------------------------------------

۶صبح

آب سرد

و .......... 

 

جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

باید آغاز کار یاد بگیرند

خوب به دستانشان مداد بگیرند

خیره به این تخته می شوند، قرار است

هرچه معلم نوشت ،یاد بگیرند

اول مهر است ،می روند که شاید

عالمی از رنگ های شاد بگیرند

با پدران که سخت در پی آنند

اندکی اندازه را گشاد بگیرند

در سر من خط خطی ساده آنهاست

این که به خود صورت سواد بگیرند

در سر آنها لواشک است که باید

از پدران سکه ای زیاد بگیرند

زنگ می زنند، آن زمان که هیچ مهم نیست

در سخنم فصل ها نهاد بگیرند

مدرسه تعطیل شد ، صفی است که باید

دست زمانه هرچه را داد بگیرند

درس تمام است ،می روند که شاید

روزی شان را ز دست باد بگیرند

 

                                                    ((بابک دولتی ))

 

 

 

 

 

جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٧ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

زندگی کوتاه تر از آنست که به خصومت بگذرد

و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند

آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند

و

آنچه که از دست میرود با گریه جبران نمی شود

فردا خورشید طلوع خواهد کرد  حتی اگر

ما نباشیم .

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٦/۱۸ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

        لعنتی دلم تنگ شده می فهمی

                         حالم بده

 

                                 احساس می کنم شدیدا خاکستری شدم

چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

تو وبلاگ مکتوب یه مطلب از عرفان نظر آهاری خوندم دلم آتیش گرفت

یه سر بزنید

 

قصه را میدانی؟ قصهء مرغان و کوه قاف را؟ قصهء رفتن و آن هفت وادی صعب را ؟ قصهء سیمرغ و آینه را ؟

قصه نیست : حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند . هزار سال است که تقدیر را تاخیر میکنم ...

بهار که بیاید دیگر رفته ام . بهار بهانهء رفتن است . حق با هدهد است ، رفتن زیباتر است. ماندن : شکوهی ندارد: آنهم پشت خاکریزهای تقیه !

گیرم که ماندم و باز بال بال زدم ، توی خاک و خاطره... توی گذشته و گل گیرم .

گیرم که بالم را هزار سال دیگر بسته نگهداشتم ، بالهای بسته طعم اوج را کی خواهد چشید ؟ پرنده بال بسته با کرم بی بال چه فرقی دارد ؟ بال بسته از بال نداشته بدتر است . 

...............................

میروم ، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر باید رفت .

سیمرغ ،‌ مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد . هدهد اینرا در گوشم ندا داد .

راستی : اگر نیامدم ، یعنی که سوخته ام ، یعنی که اتش گرفته ام ، یعنی که شعله ورم . یعنی خاکسترم را هم باد برده .

میروم اما هرجا که رسیدم ، پری برایت به یادگار میگذارم . میدانم : این کمترین شرط جوانمردیست .

بدرود ... رفیق روزهای بیقراری ام !

قرارمان در حوالی قاف ، پشت اشیانهء سیمرغ ، انجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد ...

.........................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                      یا حق

چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۱ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

امروز داشتم فکر میکردم اکه فقط ١۵ سال کوچیکتر از سن الانم باشم

کلی زندیگیم تغییر میکنه مثلا دیگه به وسایل و لباس ها و موبایلمو این چیزا نیاز ی ندارم

یعنی

دیگه بااینا حال نمیکنم

پارک و پفک و عمو های خوب وخاله های مهربونو جیش کردن تو رختخواب و خلاصه اینا به آدم حال میده

١۵ سال زمان زیادی نیست اما کلی نیاز های ادم رو تغییر میده

حالا فکر کنید و واسم کامنت بگذارید

که اگه الان ١۵ سال کوچیک تر می شدید چه کارهایی رو انجام انجام میدادید

و به چه چیز هایی دیگه نیاز نداشتید

راستی دوستای خوبی که کامنت گذاشتن و من هنوز سر نزدم

کمی در گیر  و دار تعویض خانه هستیم

سر میزنم

 

آها یه چیز دیگه لطفا بدون نام کامنت نگذارید اصلا خوشم نمیاد از این مسخره بازیا

یا حق

پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

با اجازه از نگین و استفاده از اسم مانا
                                                       ١


مانا های دنیا زیادن
اما حیف که نامانا هستند .به تعداد آدم های دنیا مانا هست

--------------------------------------------------------------------------------------------

                                                         ٢

مثه درمان یه زخم اولش جاش خیلی درد میکنه و می سوزه و خون میاد و خلاصه دهن آدمو سرویس میکنه اما بعدش می فهمی چه کار خوبی کردی که رفتی

مثه یه جای زخم که سالهاست دیگه نمیسوزه و درد نمیکنه اما جاش روی پوستت هست هر وقت میبنیش یادت میاد که

چقدر عاشقی قشنگه

چقدر سخته

چقدر شیرینه کله شقی ها و فکر نکردن هاش

چقدر خوبه که تو  یه دوره زمانی خیلی خر میشی و  هر کاری که دوست داری انجام میدی

 به همه دروغ میگی تا با عشقت باشی

بی خیال کار هات میشی که با عشقت باشی

 یه دوست داشتم حرف قشنگی میزد.

می گفت آدم تا وقتی حرمت داره و بزرگه بره تا همیشه بزرگ باقی بمونه.

---------------------------------------------------------------------------------------------

                                                               ٣

خیلی مخلصیم

 

یا حق  

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم

شادی آورد و گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنر، از بخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداد داد آمد

زیر بارند  درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 

----------------------------------------------------------------------

تفعولیدیم به حافظ جوابی داد بس دلنشین

پست بعدی با یه مطلب جدید میام فعلا یا حق

 

 

یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۱ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

روزی آمدم استقبالت

از موج  غرور پیاده شدی  دست گلی از عشقم از تنهاییم برات آورده بودم

پشت گل قایم شدم مبادا بفهمی  از تنهایی دنیا به تو پناه آورده  ام

همچون ماهی سیاهی بودم که سر سفره هفت سین کسی جایی نداشتم

ماهی سیاه با پولک های سیاه

در اقیانوسی شنا میکردم  که نمیشناختمش

تنگ محبتت را درون اقیانوس حایلم کردی تا با اطمینان شنا کنم  

با من شنا کردی

جای جای اقیانوس را برایم خاطره کردی

تمام زیبایی های اقیانوس را جستیمو  و لذت بردیم

نمیدانم  ۴ ماه  - ۴ سال  شاید هم ۴ قرن خاطره در جاده عمرمان در مسیر اقیانوس

جااودانه کردیم

از تمام ترس ها به عشقی پناه بردیم  که درون تنگ محبتمان در جایی امن نشسته بود

تنگی که روز های بارانی مان را پناه می داد  و روز های سرد مان

عشقی که انقدر وسیع بود که درش فاصله مهم نبود

١٠٠ کیلو متر  برای با هم بودن هماند یک قدم مینمود

می دویدیم و می خندیدیم  و فارغ از تمام درد هایمان  تعهد هایمان مسئولیت هایمان

فقط لذت میبردیم و شاد بودیم

با عشقمان تمام مردم دنیا را دور می زدیم

و در هزار توی اقیانوسمان  چه شادی های نهفته ای جستیم

امواج را شمردیم

شمردیم

پرواز کردیم

ناگهان سایه ای از ترس دوره  تنگمان را گرفت

چشم هایم سیاهی رفت  دیگر ندیدمت

تو رفتی که از تنگمان دفاع کنی

سایه تو را بلعید

من تنها ماندم تک وتنها درست مثله روز اول با این تفاوت که ۴قرن خاطره داشتم

اشک هایم آب تنگ را شور کرد

ماندم شاید باز گردی

دنیایم سیاه شد

سایه رفت تو بر نگشتی

تنگ تاب خورد و به ته اقیانوس رفت در تاریکی  گم شد

فقط دو دستی خاطره هایمان را چسبیدم

می دانی

دشمن این عشق ترسی بود که در دلمان ریخته شد

و به قول خسرو شکیبایی شبی هفت ساله  خوابیدم  و هزار ساله بیدار شدیم

ما با هم پیر شدیم

نه من دیگر دل و دماغ دارم نه تو

برایمان این روز های آخر جاودانه ماند

 

 

 

                                                            ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۳۱ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

بازگشت پیروزمندانه به پرشین بلاگ تبریک

آقا جونم بگه واستون صاحب کارم رو گرفتن بردن

خودمم کمی تا قسمتی مجروح بودم

حالم  بهم میخوره از بلاگفا

خدا رو شکر با زدن ایمیل و تقاضا برای درست شدن مشکل غار پیروز شدیم

یه مدت کوتاه رفتم بلاگفا

حالت تهوع به آدم دست میده مخصوصا واسه ماها که با پرشین بلاگ متولد شدیم

راستی ٢۶ تیر ماه  غارم ۵ ساله میشه  میره تو ۶ سال

تولدش مبارک

تولد

 

تولد تولد تولدش مبارک

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

  برگشتم ...دیدین برگشتم  نیشخند

 

 

                                                                                

 

یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

میان بیگانگی یگانگی و هزار خانه است . آنکس که غریبه نیست شاید دوستت هم نباشد!

کسانی هستند که ما به آنها سلام میگوییم و آنها هم ،

با ما گرد یک میز می نشینند ،چای می خورند  و می گویند و می خندند .((شما)) را به (( تو)) و تو را به هیچ بدل می کنند.

می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند.

می نشینند تا بنای تو   فرو ریزد   .

تو در گرداب می چرخی و آنان می خندند و فریاد میزنند : من ! من ! من !

دست و پا می زنی ...  

می روند ، تو را نگین میکنند در حلقه ی گذشته هاشان .در میان حصار گذشت ها و اندرز ها خاکسترت می کنند.

از دادرسی ها بیزارت می کنند.

  .من در قلب یک انتظار خواهم  پوسید .

نمی دانم باز هم کسی خواهد بود که بی دلیل شریک خنده هایم باشد؟!!!

یا حق

 

------------------------------------------------------------------------

شک، چیزی به جای نمی گذارد ، در آن طلا که محک طلب کند شک است !

مهر ، آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد.

عشق ، جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ، باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد .

می دانستی ایمان ، نیاز به ازمون را مطرود  می دارد.؟!

هر آشنایی تازه ، اندوهی تازه است ... هر سلام سر آغاز دردناک یک خداحافظی است.

آه ... چیزی خوفناکتر از تکیه گاه نیست .ذلت، رایگان ترین هدیه هر سر پناهی است که می توان جست

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٤/۳ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

 

نگران نباش

پاچه هایم را بالا زده ام

تا فرق رعیت و عاشق معلوم نشود.!

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

کتاب   " بانو  و آخرین کولی سایه فروش "

اثر "کیکاووس باکیده "

به جرات میتونم بگم عالیه

جملات زیبا

یه کتاب که حرف های زیادی برای نگفتن داره

به قول شریعتی عزیز : سرمایه های هر دلی حرف هایست که برای نگفتن دارد .

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٢٧ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

شیطان شروع کرد به نشان دادن آدم های گرداگرد مرد در ساحل .

 پدری نمونه که در همان دم داشت وسایل را جمع می کرد و و به فرزندانش کمک می کرد تا سر پناهی بسازند و دوست داشت که با منشی اش رابطه بر قرار کند

اما از واکنش همسرش می ترسید .زنش که دوست داشت کار کند و مستقل باشد ،اما از واکنش شوهرش می ترسید.

کودکان که از ترس مجازات رفتار خوبی داشتند.

دختری که تنها در کلبه ای کتاب می خواند و تظاهر به بی تفاوتی می کرد ، اما روحش غرق در این وحشت بود که مبادا بقیه زندگی اش را در تنهایی بگذراند .

 

جوان راکت به دستی که ورزش می کرد ، هراسان از اینکه باید مطابق توقعات پدر و مادرش زندگی کند .

پیش خدمتی که مشروبات گرم سیری به مشتریان ثروتمند می داد ، هر لحظه می ترسید اخراج شود .

دختر جوانی که می خواست بالرین شود اما از ترس انتقاد بستگانش ، حقوق می خواند.

پیرمرد ی که نه سیگار می کشید نه مشروب می خورد و می گفت اینطور بیشتر لذت می برد ، حال آنکه در حقیقت وحشت مرگ مثل بادی در گوشش زمزمه می کرد.

زوجی که می دویدند و پاهاشان آب خیزاب های ساحل را پخش می کرد و لبخند می زدند ، و وحشت پنهانی در دل ، که می گفت پیر می شوند، بی جاذبه ، نا توان .

 

مردی آفتاب سوخته که سوار بر قایق موتوری اش لبخند زنان برای همه دست تکان میاد ، میترسید چون ممکن بود با یک ریسک کوچک تمام ثروتش را از دست بدهد .

صاحب هتل ف که از دفتر کارش سراسر آن صحنه  بهشتی را که می نگریست و می کوشید همه را راضی و سر زنده  نگه دارد و بیش از حد به حسابدار هایش فشار می اورد

در روحش ترس داشت ، چون می دانشت هر قدر همکه صادق باشد همیشه مامورا دولت خطاهایی را که می خواهند در حساب و کتاب او پیدا میکنند.

 

وحشت در تک تک آدم های این دنیا  با تمام لذت ها و زیبایی هایش وجود دارد

وحشت از تنها ماندن

وحشت از تاریکی که تخیل را پر از دیو ها می کند

وحشت از انجام هر کاری که در کتاب ها رفتاری نیک شمرده نمی شود

وحشت از حرف های دیگران

وحشت از داوری خدا

وحشت از عدالتی که هر خطایی را مجازات می کند

وحشت از خطر کردن و شکست خوردن

وحشت از پیروزی و زندگی را به تحمل حسادت دیگران گذراندن

وحشت از عشق ورزیدن و وا پس رانده شدن

وحشت از بیشتر خواستن

وحشت از پذیرفتن یک دعوت

وحشت رفتن به مکان های نا شناخته

وحشت نا توانی در سخن گفتن به یک زبان بیگانه

وحشت از نا توان تاثیر گذاشتن بر دیگران

وحشت از پیری ، مردن ، از توجه دیگران به نقص هامان

از بی توجهی به شایستگی هامان

وحشت ، وحشت ، وحشت

زندگی حکومت وحشت است ، چیزی مثله سایه یک گیوتین !

--------------------------------------------------------------------------------------------

همه وحشت زده اند ، تو تنها نیستی

تنها فرق کسی که دشوار ترین بخش زندگی اش را از سرگذرانده ( یعنی وحشت هایش) 

چون دیگر  چیزی ندارد که از دست بدهد

  اینست که بیشترین چیزی که می ترساندتش اتفاق افتاده .

همه ما در این ساحل آرام ( دنیا)* زندگی میکنیم با وحشت هامان .

 

 

 

یا حق

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/٢۱ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

تعطیل شد !

موقتاَ

 

 

جمعه ۱۳۸۸/۳/۱٥ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

پای رفتنم

پای رفتنم را پیش تو گذاشته ام .

یادت هست

که نروم،

حال تو رفته ای

با پای من ؟

یا من رفته ام با پای تو ...

 

حس میکنم باید بروم دیگر جایی برایم نیست

یا حق

پنجشنبه ۱۳۸۸/۳/۱٤ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

پُک های عمیقی به لحظه ها برای با تو بودن میزنم...

در دودش غرق می شوم

با خاطراتت  نئشه میشوم

در سایه مهربان و قدرتمندت با خیال راحت میدوم

در مزارع صمیمیتت  عشق  درو می کنم

در دشت های بی پایان سخاوتت بخشش را یاد میگیرم

 

 رفیق روز های خوب من رفیق خوب روز ها

رفیق روز های سخت

سپاس برای حضورت

 

                                                   یا حق

جمعه ۱۳۸۸/۳/۸ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

کتاب های قفسه سینه ام ورم کرده ... وقتی نفس میکشم سینوس هایم شوپنهاور

می نوازند.

امروز آمدم لباس تفکرم را بر تن کنم ... آنقدر گشاد شده بود که بر تنم زار میزد .

لباس های تفکرم امسال نو است ، می ترسم زیبایی دنیا را مصادره کنند

آنوقت دیگر لباس به چه کار آید؟

همان بهتر عریان در کوچه های ذهن پرسه بزنیم

عریانی هم سعادت می خواهد.صداقت داشتن لیاقت .

 

می ترسم از شعور الهی تحریم شده باشم چندیست تفکر نمی کنم .عضله های

ذهنم آمادگیشان را برای تمرین تفکر از دست داده اند ، باید از نو شروع کرد!

وای اگر خشک سالی پی در پی اندیشه ام استمرار یابند ...

قلمم را خواهم شکست .

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/۳٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

بعضی ها صبح که بیدار میشن باید با صبحانه شون قرص اعصاب بخورن

بعضی ها سر ساعت می خورن

 

بعضی ها باید مولتی ویتامین مینرال بخورن

بعضی ها کدیین می خورن

بعضی ها ژریاتریک فارماتون می خورن

بعضی ها قرص اکس می خورن

بهعضی هم اصلا قرص نمیخورن و بر این اعتقادن که از مواد گیاهی و غذایی بهتره استفاده کرد

با قرص اعصاب خورا کاری نداریم

با اکس خورا که اصلا بحثی ندارم

اصل مطلبم با مولتی ویتامین خوراس

***

همه ما ها تو ی زندگیمون یه سری مکمل ها استفاده می کنیم

این مکمل ها خوردنی نیستن

ما انجامشون میدیم

مثلا خانوم ایکس برادر نداره یا پدرش آدم حسابی نیست که بشه روش حساب کرد  

می یاد یه دوست پسر می گیره یا با مردی ازدواج می کنه که موضع پدر بودنش بیشتر

از شوهر بودنشه

اقای ایگرگ زنش خیلی افاده ایه و همش توی کلاس و این حرفاس با هر کسی دم خور

میشه  

این آقا یه دوست دختر یا بهتر بگم معشوقه میگیره که ریلکسه - اسپرت پوشه و خیلی

خاکیه و اهل دله و خوش گذرون به قول ماها شیپیشه ( هر جایی راحته )

زیاد تو جزییات نمیرم و مثال نمیزنم

 

توی زندگی همه ما یه سری کمبود ها وجود داره که  من می خوام به عنوان کمبود مکمل ها و ویتامین ها

معرفی شون کنم

درست مثله مولتی ویتامین ها و مکمل های غذایی ...!

حالا بیاید فکر کنید امروز صبح مولتی ویتامینتون تموم شده و تا عصر هم نمیتونید بخرید

یا تهیه کنید؟

میوه ی بیشتری می خورید؟

 واسه امروز برنامه جدیدی میریزید؟ با شخص جدیدی ارتباط بر قرار

 می کنید؟

خوب اگه بفهمید همسرتون یا دوستتون هم از قر ص های ویتامین استفاده میکنه چی؟

 تا حالا فکر کردید

چه ویتامین های در طرفتون نیست که شما مجبور شدید  به قرص های مکمل رو بیارید

تا حالا جرات اینکه به طرفتون بگید به چه ویتامین هایی نیاز دارید رو به خودتون دادید؟

یا همینجوری گفتین من حس میکنم که جنبه نداره

یا نمیتونه بپذیره

یا بی منطقه ؟

حالا بیاید فکر کنید دیگه هیچ قرص مکمل و ویتامینی توی دنیا وجود نداره ...!

حالا چه کار می کنید؟

 

 

 

چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۳ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

حوا در باغ عدن قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

(این سیب را بخور)

حوا درسش را لز خداوند آموخته بود ، پس امتناع کرد.

مار اصرار کرد:

( این سیب را بخور تا برای شوهرت زیباتر بشوی)

حوا پاسخ داد :

( نیازی ندارم ، او که جز من کسی را ندارد)

مار خندید :

البته که دارد !

حوا باو نمی کرد.

مار او را به بالای تپه برد ، به کنار چاهی ! سپس گفت :

معشوقه آدم آن پایین است ، آدم او را آنجا مخفی کرده است ، نگاه کن !

 

حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید و سپس سیبی که مار

به او پیشنهاد کرده بود را خورد .

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

یا حق

پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٧ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

چقدر خوب می شد اگر می توانستم ار میان واژه ها در آغوشت بکشم .

...

 

 

 

نمیدونم تا حالا شده دلتون بخواد کسی که دوستش دارید رو از سطر سطر جمله هاش چه اس ام اس چه نامه هاش بیرون بکشید و در آغوشش بکشید. من خیلی وقتا دلم میخواد که این کا رو بکنم .

شنبه ۱۳۸۸/٢/٥ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

انگشتم را تا ته ذهنم فرو می کنم

 و هر چه در آن است عق می زنم

--------------------------------------------------------------------------------------------

درسی داشتیم به نام فیلم نامه نویسی به روش بارش افکار

 

تازگی ها افکارم سیل آسا می آیند و مرا با خود میبرند وقتی به خودم میآیم در سرزمینی دور دست در  ساحل ذهنم نشسته ام .

هانی رزاز ١٠:٣٣ شب جمعه ٢٧ فروردین

 

پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

امروز یه یه دی وی دی توی وسایلم پیدا کردم  کهه آرشیو خصوصی وبلاگم بوده اخه خیلی از مطلب ها رو پاک کرده بودم و نمیدوستم از آرشیو پرشین بلاگ پاک میشه امروز که یه نسخه شو پیدا کرد م خیلی خوشحال شدم دوست دارم این مطلب رو که ٣ بهمن ١٣٨۵ نوشتم رو دوباره بخونید.

 

 

  بیدار که شدم ...دیگر کفش هایم اندازه ام نبود..........!!    _

هانی ...پاشو...مدرسه ات دیر شد..
_نمیرم نمیشه زنگ بزنی بگی مریضه..؟
_پاشو دیگه مامانی ...امروز درسات سخته در عوض فردا ورزش و نقاشی داری.
خواهرم  صبحانه اش را خورده .
صدای رادیو
_دینگ دینگ دینگ ساعت 7
اینجا تهران است صدای مارا از استدیوی خبر میشنوید
انیفورم مدرسه ام را میپوشم
و کفش های عروسکی صورتیم را به پا میکنم.(به قول مامان  پوست پسته هام )
آخه خیلی کوچیکن....


با خواهرم مدرسه میروم دستم را میگیرد
من دوست دارم تنها مدرسه برم
اون کلاس پنجمه
من اول
آخه مامانم میگه 4سال بعد از  مانیا( خواهرم)
تورو از خدا خواستیم اونم تورو واسمون پست کرد. دروغگو

ساعت 12 ظهره
رررررررررررررررررینگ
از کلاس که بیرون میام مانی وایساده تا بازم این اسیر و بگیره ببره خونه
دستامو اینقد سفت میگیره که دستم عرق میکنه
من بهش حسودیم میشه
چون هم قدش از من بلند تره  تازه 10 سالشه
کلافه

من مشقاشو پاره میکنم
مامانم نمیذاره امروز کارتون ببینم
تا یاد بگیرم مشقای خواهرمو پاره نکنم.چون کاره زشتیه.

ساعت 9 شب:
قصه ی شب
لالالایی
لالا   لالایی
گل زود خوابد    مثل همیشه    قورباغه ساکت
خوابیده بیشه...................
.................................لالا لالایی

خواب میبینم
:

که دیگر برای نشستن روی صندلی ناهار خوری نیازی به تقلا کردن ندارم یا از مادرم کمک بگیرم
خواب میبینم.....
خواب میبینم  دیگر کفش های صورتیم اندازه ام نیست
خواب میبینم عاشق شدم
خواب میبینم  بزرگ شدم
خواب میبینم .............

صدای خواهرم:
هانی بیدار شو دیگه من دارم میرم سره کار
حاضر شو
برسونمت

از کار بیکار میشی ها..........
پاشو دیگه ..........من پایین منتظرم .........
لبای هایم را میپوشم
کلید هایم را بر میدارم
در جا کفشی به دنبال کفش های صورتیم میگردم....!!!!!!!!!!!!!!!!!!


پس کجا هستند؟

خوابم تعبیر شده؟!!!!!!

من بزرگ شدم

 

سه بهمن ١٣٨۵

پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/٢٧ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:
هستی آدمی در گرو رنج های است که باید بکشد و بودن او نیازی ابدی را در وجودش مزمزه می کند .
اما در این بین ، شدنِِ آدمی چیز دیگری است .
سعی کن همیشه بشوی نه اینکه باشی، بودن و شدن هر دو مصدرند، مصدری که شاید برای آدم های عادی نه تنها هیچ تفاوتی ندارند هیچ ، بلکه شاید بودن برایشان برتر از شدن باشد .
 بودن یعنی در جا ماندن  ، زیست حیوانی داشتن ، خوردن ، خوابیدن ، خندیدن ، رنجیدن،و... و ... ، اما شدن یعنی هر لحظه متفاوت از لحظه ی قبل بودن ، یعنی رفتن همچون آب، نه ماندن و گندیدن.
شدن یعنی انسانی زیستن ، یعنی خدایی زیستن ، یعنی رفتن از ابتدا تا انتها ، یعنی زیستی متفاوت از دیگران داشتن ، یعنی در قید نان و آب نبودن ، یعنی سلامت روحی داشتن ، یعنی با خدا بودن ، یعنی با خدا زیستن ، یعنی رنج داشتن ، رنجی غیر از رنج های معمولی ،
اینان رنج آدم های کوچک است.
خوب به اطرافت نگاه کن و ببین زندگی های آلوده را ، اینان هستند .
 تو تلاش کن که بشوی.
پنجشنبه ۱۳۸۸/۱/۱۳ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

 

 

 

امروز که داشتم این شعر رو مرور میکردم دیدم زندگی خیلی از ما ها یا واقعا در گیر این مسائله یا در آینده خواهد شد.

مثلا کسی رو که دوست داری به دست نمیاری و بعد به یه جایی که میرسی و واقعا از برگشتنش نا امید میشی تن به ازدواجی میدی که واقعا حق تو نیست و فقط برای فرف از تنهایی این کا رو میکنی .

امید وارم گریبان من رو نگیره چون احساس میکنم مرگ تدریجیه ...

تازگی ها خیلی فکر میکنم شاید دلیلش اینه که به مطالب جدید تری میرسم

 

 

سخت است چو من اسیر غم ها بودن

در محبس شب ،‌همیشه تنها بودن

با یاد ِ کسی که دوستش می داری

یک عمر در آغوش هیولا بودن

 

                                                 حامد حجت خواه

یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٩ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

به راستی که تمام اتفاقات دنیا همه اش از پیش تعیین شده اند

.آنچه که امروز داری فردا نخواهی داشت و هدیه اکنونت نیز موقتی است و نا پایدار.

نمیدانم چرا ساعت کوک میکنیم و زنگ نمیزند

 گاهی آنقدر زود میرسیم که هنوز تنور دنیا پخت نمی کند.

با آنقدر دیر  که دیگر تنور دنیا سرد شده و خاکستر ...!

 از تمام خواسته های دنیا و عشق ها و لذت ها دوریم و در خیال چه به  نزدیک اند.

در یک آن می توانی تصور کنی که دنیایت چقدر در دسترس و نزدیک است .

می توانی خیل کنی همیشه با تو خواهند ماند.

بی کم و کاست و تغییر و دغدغه

می توانی تصور کنی مالک دنیا و مافیهایی

اما فقط می توانی تصور کنی ...

انتخاب می کنی اما باز هم بین  دو گزینه ی  بودن یا نبودن

انتخاب می کنی   بین ماندن و رفتن

انتخاب میکنی که عاشق باشی یا فارغ و .....

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

اصلا حالم خوش نیست سگیه سگیه

خدا نگهدار

 

 

 

 

 

 

 

 

جمعه ۱۳۸۸/۱/٧ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

مطمئنم که این شعر رو در مسیج هاتون حد اقل یکبار دیدد

امسال که مسئول غرفه سینمای جوان بودم با یک مرد ۵٠-۵۵ ساله آشنا شدم که صاحب  نشر نغمه  بود و جالب اینکه نغمه رضایی دختر ایشون  شاعر این شعر بسیار محبوب بود.

و حالا شعر رو کامل بخونید .

 

آدمک  آخر دنیاست ، بخند

آدمک مرگ همین جاست ،‌بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثله تو تنهاست، بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی ، کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که  فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که در جاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند

--------------------------------------------------------------------

                                          نغمه رضایی

پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٢/۸ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

آرزو میکنم می توانستم به تو نشان دهم یاد تو در من

تا چه اندازه شیرین است،

وتا چه اندازه دوست دارم که تو را دوست بدارم.

به آستان من خوش آمدی .

 

 

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٦ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

بدترین درد آنست که روزی بدانی حقیقتی را از سر تعصب و کور مغزی انکار میکرده ای ...

جمعه ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

من خیلی اتفاقی به وبلاگhttp://aydakhanoom2002.blogfa.comسر زدم مطالب رو خوندم

و کامنت ها رو و از اونجایی که احساس کردم مطالبه زیادی هست که من هیچ وقت به ذهنم نرسیده بنویسم  پس می نویسم ...

تا بهمون نگن سنتیسبز

 

یه مطلب در باره هم آغوشی در وبلاگhttp://aydakhanoom2002.blogfa.com    خوندم

برام جالب بود که من هم از دیدگاه خودم بنویسم

وقتی اینقدر دنیای مجازی و حتی اس ام اس ما ها رو عادت داده که نتونیم تو چشای طرف نگاه کنیم و حرفمونو بزنیم.

دوستت دارم رو راحت تایپ می کنیم اما گفتنش برامون خیلی سخته....

و اما :

انقدر نزدیک که قدرت تطبیق چهره ات بر روی شبکیه ام با اختلال روبروست.

چقدر راحت تر درکت میکنم وقتی بر روی شریانات نبضت _بوی بدنت  نفس های مرددت

سیال و رها در تو حل میشوم.

چقدر زیبا تری وقتی تو را با صدای نفس هایت می شناسم،وقتی که میتوانم با نفسی عمیق صدایت کنم .بدون راندن کلمه ای بر زبانم.

 انگشتانی لرزان که بر روی اعصاب حسی پوست میدوند و سریع تر از کلمات منظورت را به من میفهمانند.انچه که می خواهی را با زبان بی زبانی به من منتقل می کنند.

چشمانت را ببند ،

دنیای تاریک ولی شیرین بر خلاف تمام تاریکی ها ی دنیا گرم و پر از هیجان .

عطشی گوارا و خیال انگیز ... استمرار لحظه های حل شدن.با هم بودن.

تمنای بیشتر و بهتر بودن

تا همیشه بودن...!

وقتی بوی تنت را در سلول های مرده ام می بلعم .شاید اولین و  آخرین بار باشی ،

لب هایی که سرشاره از خواستنت می لرزند.و چشمانی که از ترس اینکه مبادا  فقط رویایی شیرین باشی برای لحظه ای تو را  نظاره می کنند.و دوباره به تاریکی عشق باز میگردند.

آرام نفس بکش می خواهم از طریق سلول های پوستم درکت کنم.آنچه که می خواهی بگویی

آنچه که ناگفتنی است و آنچه که پیشتر ها یارای بر زبان راندش را داشتی.

می خواهم از بوی نفس هایت از کوبه های قلبت بپرسم چقدر دوستم داری.

چقدر بودنم برایت مهم است ؟

 

............................. 

                                                 .........................

                                                                             ...

چقدر حیف که استمرار بودنم برایت  آنقدر نا چیز است که حتی نمیتوانم آن را

لمس کنم.

من به دنبال پناهی ، عشقی ، آرامشی آمدم

آمده بودم ثابت کنم عشقم چقدر عمیق است .

تو چه مهربان بودی قاتل .!

 

 

 

 

جمعه ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

باران می بارد ،‌ دختری در  ایستگاه اتوبوس با نگاهی خیره نشسته ، درست روبرویش ان سوی خیابان ایستاده ام  

باران شدیدتر می بارد ،دریغ از ماشینی که مرا به مقصدم برساند.بر روی شیشه

عینکم قطرات باران سر می خورند و روی گونه ام می چکند.

دخترک مات به نقطه ای خیره شده

نمیدانم چرا نمیتوانم بی تفاوت باشم .صدایی مرا به سمت او می خواند

انگار هیچ کس او را نمیبیند به جز من ، خیابان از رهگذران خالی میشود و فقط ماشین ها  با سرعت حرکت میکنند .

ماشین ها با سرعت رد میشوند ،‌ دستانم یخ زده باران بر روی موهایم می غلتد و از نوک بینی ام به زمین میچکد دیگر کلافه شده ام پالتو ام کاملا خیس شده

نمیدانم چرا حس سنگین و عجیبی دارم ، این باران شدید ،این خیابان خلوت و آن دختر تنها

از پس شیشه  عینکم همه جا تار است و بارانی

نگاهم به دختر روبرو گره میخورد ، به من نگاه میکند .فقط به من ...

ماشینی با سرعت میگذرد ، دخترک لبخند میزند و با اشاره ی دست مرا به سمت خود می خواند .

موبایلم دارد زنگ می خورد ، نمی توان جواب تلفنم را بدهم .

غم عجیبی در دلم میشکفد ، دلم برای مادرم تنگ میشود .

بی اختیار به آن سوی خیابان میروم وسط خیابان ماشینی با سرعت می گذرد

اتوبوس در ایستگاه می ایستد . مسافران از پشت شیشه ی بخار گرفته  به وسط خیابان نگاه می کنند . به طرف دختر میروم

دستانم را میگیرد و می گوید خوش آمدی . دیگر باران نمیآید ،‌

 صدای موبایلم را می شنوم

صدای جیغ زنی که میگوید : پناه بر خدا ....

                                                    با تعجب بر میگردم و به وسط خیابان نگاه میکنم.

 

          آنچه میبینم برایم غیر قابل باور است . من آن وسط روی زمین غرق در خون

نمیتوانم باور کنم .دخترک دست مرا میگیرد و می گوید نترس

دستم را از دستانش بیرون میکشم ...

داد میزنم : دختر احمق تو عمدا این کار را کردی ! مادرم منتظر من بود .

اشک میریزم ، میدانستم همه اش یک توطئه بود .موبایلم روی زمین دارد زنگ می خورد

به طرف گوشی ام میروم مردی جوان  گوشی ام  را بر میدارد و می گوید

شما؟

-............................................................

چه نسبتی با شما دارند؟

صدای طرف  پشت خط  را نمیشنوم ...! مرد می گوید دخترتان پایش شکسته

بردند بیمارستان تهرانپارس

 

کسی اسمم را صدا میزند

                                                       هانی.

به طرف صدا بر میگردم  ...

دختر همچنان در ایستگاه ایستاده ...

من باید با او بروم

دختر جلو می آید و میگوید من مامور بودم امشب تو را ببرم ، هیچ توطئه ای در کار نبود

تو باید امشب میمردی

اما قلبت همچنان در سینه ی مردی خواهد تپید.

با بهت به او نگاه میکنم.

تو مرگ مغزی شدی اعضای بدنت را هدیه میکنند. همه کار های خدا برنامه ریزی شده

است .

باران بند آمده و زبان من هم

 فقط دلم میخواست گریه کنم.

 

فرشته ام چگونه خواهد آمد نمیدانم

 

یا حق 

 

سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٢ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

                           باز احساس می کنم خاکستری تر از دوسه ساله گذشته ام .

 

خسته است دلم از این ،دقایق گشتن

از با گذر زمان مطابق گشتن

این شهد به کامتان که کردید آغاز

از ما که گذشت فصل عاشق گشتن 

--------------------------------------------------------

دیگه حال و حوصله از نو شروع کردن هیچ چیز رو ندارم

 

یا علی

دوشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٧ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها:

 

 

کلاغ بر روی شاخه درخت نشست ، برف از شانه ی درخت به زمین افتاد. درخت چشمانش را باز کرد.

#کلاغ : سلام

*درخت: سلام ( لبخند)‌

#: سردت نیست؟

*: نه ... .

کلاغ بال هایش را تکاند ،

# از تکرار خسته نشدی؟تو همیشه همین جا هستی ،قد میکشی و ریشه می دوانی -ریشه هایت هر سال تو را اسیر تر میکنند.از این دور عبس چه نتیجه ای خواهی گرفت؟

*: اصالت من در همین ریشه هاست.همانطور که تو در عمر سه هزار ساله ات و پر هایت سیاهت اصالتت را نگه خواهی داشت.اگر تو رنگ سیاه پر هایت را دوست نداشته باشی و پر های سیاهت را رنگ کنی اصالتت را از دست داده ای .

کلاغ به فکر فرو رفت ...بعد از کمی مکث گفت

 # آخر تو از این دنیا هیچ چیز نمیبینی.!هر سال شکوفه میدهی و میریزد

هر سال برگ سبز میدهی و میریزد هر سال خزان جامه ات را می کند و بعد سرما و خواب و برف؟

درخت لبخندی زد و گفت:

* این ها ذات یک درخت را نشان می دهد.

کلاغ نوکش را به گوش درخت نزدیک کرد و آرام گفت:

# تا کنون به پرواز بر فراز شهر و درختان دیگر فکر کرده ای؟

* نه ... من مامن و استراحتگاه بعد از پرواز پرندگانم ...

# تو آنقدر ریشه میدوانی و قد می کشی و بهار و خزان میبینی و در آخر خواهی مرد.بی آنکه چیزی بیش از این بوستان دیده باشی و زندگی را بفهمی .

درخت لبخندی زد و سکوت کرد.

کلاغ منظور درخت را ندانسته پر گرفت و رفت.

درخت متبسمو آرام گفت: شاید در پرواز تو هیچان و لذت وجود داشته باشد

اما هیچ فکر کرده ای جوانه ای را از سرما حفظ کردن چه هیجان و لذتی توام خواهد داشت؟

قامتش را راست کرد و به کنار پایش نگاه کرد

جوانه ا ی کوچک و جوان در پناه درخت رشد کرده بود .درخت دوباره خم شد و بدنش را دور جوانه حائل کرد تا بهار ثمره این مراقبتش را ببیند.

درخت معنی زندگی را در زندگی بخشیدن به جوانه ای میدید که در میان برف ها به امید زندگی رشد کرده بود.

درخت به افق نگاه کرد و با تبسم به عشقی که درونش در حال جوشش بود فکر کرد.

درخت لبخند میزد.

 

  

چهارشنبه ۱۳۸٧/٩/٢٧ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ حک شد توسط هانی رزاز سنگ نوشته ها ()
تگ ها: