بادبادک نارنجی اش را خیلی دوست داشت
بادبادک بزرگ، با گوشواره های بلند زرد
امروز دوباره باد خوب میوزید و بادبادکش را بوسید کمی بندش را شل کرد
و شروع کرد به دویدن بادبادک بالا رفت بالا تر ... . ...
بالاتر

بالاتر
گوشوارهایش در باد تکان میخوردن دخترک میخندید و میدوید
باد گونه ها و موهایش را نوازش میداد پیراهن بلند خیالش را می رقصاند
بادبادک بالا و بالا تر رفت دخترک کیلومتر ها را دوید و خندید و لذت برد با بادبادکش ناگهان خنده بر لببانش خشکید
نگاهش را از آسمان برداشت پیراهنش غرق در گل شده بود بافت شهری و دکل های برق بادبادکش در میان سیم ها گرفتار شده بود
نخ بادبادک را کشید گریه کرد بادبادک اسیر شده بود
انگار با غم بادبادک دخترک هم تمام خوشی هایش تمام شده بود نخ بادبادکش را دور مچش گره زد
ایستاد
همان جا کنار بادبادکش ماند
تنهایش نگذاشت هوا سرد شد تاریک شد بادبادک غصه میخورد دختر هم روز ها گذشت دخترک ایستاد بغض کرد
ایستاد نرفت
باران بادبادک را خراب کرد پرنده ها بادبادکش را سوراخ سوراخ کردند
دخترک دلش شکست دید با ماندنش بادبادک را بیشتر آزار میدهد
توان دیدن آزارش را از باد و پرنده و خاک نداشت نخ بادبادک را کشید نخ پاره شد
و بادبادک از مین سیم ها آزاد شد نخ آرام آرام پایین آمد
تکه کاغذ نارنجی بادبادکش هنوز به نخ چسبیده بود
بادبادک دور شد
آزاد شد
رفت
تکه کاغذ نارنجی تنها یادگار بادبادک برای دخترک ماند.
.............................................
یا حق




