ماهی سیاه کوچولو

روزی آمدم استقبالت

از موج  غرور پیاده شدی  دست گلی از عشقم از تنهاییم برات آورده بودم

پشت گل قایم شدم مبادا بفهمی  از تنهایی دنیا به تو پناه آورده  ام

همچون ماهی سیاهی بودم که سر سفره هفت سین کسی جایی نداشتم

ماهی سیاه با پولک های سیاه

در اقیانوسی شنا میکردم  که نمیشناختمش

تنگ محبتت را درون اقیانوس حایلم کردی تا با اطمینان شنا کنم  

با من شنا کردی

جای جای اقیانوس را برایم خاطره کردی

تمام زیبایی های اقیانوس را جستیمو  و لذت بردیم

نمیدانم  ۴ ماه  - ۴ سال  شاید هم ۴ قرن خاطره در جاده عمرمان در مسیر اقیانوس

جااودانه کردیم

از تمام ترس ها به عشقی پناه بردیم  که درون تنگ محبتمان در جایی امن نشسته بود

تنگی که روز های بارانی مان را پناه می داد  و روز های سرد مان

عشقی که انقدر وسیع بود که درش فاصله مهم نبود

١٠٠ کیلو متر  برای با هم بودن هماند یک قدم مینمود

می دویدیم و می خندیدیم  و فارغ از تمام درد هایمان  تعهد هایمان مسئولیت هایمان

فقط لذت میبردیم و شاد بودیم

با عشقمان تمام مردم دنیا را دور می زدیم

و در هزار توی اقیانوسمان  چه شادی های نهفته ای جستیم

امواج را شمردیم

شمردیم

پرواز کردیم

ناگهان سایه ای از ترس دوره  تنگمان را گرفت

چشم هایم سیاهی رفت  دیگر ندیدمت

تو رفتی که از تنگمان دفاع کنی

سایه تو را بلعید

من تنها ماندم تک وتنها درست مثله روز اول با این تفاوت که ۴قرن خاطره داشتم

اشک هایم آب تنگ را شور کرد

ماندم شاید باز گردی

دنیایم سیاه شد

سایه رفت تو بر نگشتی

تنگ تاب خورد و به ته اقیانوس رفت در تاریکی  گم شد

فقط دو دستی خاطره هایمان را چسبیدم

می دانی

دشمن این عشق ترسی بود که در دلمان ریخته شد

و به قول خسرو شکیبایی شبی هفت ساله  خوابیدم  و هزار ساله بیدار شدیم

ما با هم پیر شدیم

نه من دیگر دل و دماغ دارم نه تو

برایمان این روز های آخر جاودانه ماند

 

 

 

                                                            ماهی سیاه کوچولو

 

 

 

 

 

/ 9 نظر / 13 بازدید
غزل خونه

خداییش دمت گرم و سرت خوش با این قلم شیوات... چقدر خوبه که حس هایی رو که آدم داره و نمیتونه حتی واسه خودش تعریف کنه و مجسم کنه و ترسیم کنه، توی این بلاگستان توی وبلاگ دوستاش میخونه... مرسی... مرسی... مرسی...

نگین

سلام هانی جان خوبی؟ [گل]

نگین

سهم من و تو از عاشقی های اسطوره ای همین دلتنگی هایش هست و بس.

مکتوب

سلام . میبینم که ..... هانی خانوم قلمش دوباره راه افتاده . خوب ایشاللا باز تو اوج ببینیمتون .

غارنشین متمدن

مکتوب جان یه جا خوندم شاعر و نویسنده و آهنگساز باید رنجی یا عشقی یا عشق ناکامی داشته باشه تا بتونه هنرشو تاثیر گذار تر کنه منم دلم مرده شده که دوباره دارم مینویسم

شبنمکده

اي که سوزي در تب مهتابها اي که داري دلبري در خوابها چشم در چشمان مردم بي صدا همچو ماهي گريه کن در آبها

مکتوب

ببینم عشق شما انقدر بزرگ هست که نوبل ادبی رو بگیری؟ فکر کنم برنده نوبل باید یه 10 -15 تایی عشق شکست خورده داشته باشه . این چه حرفیه عزیزم : بقول بع ضیا : چیزی که فراوونه خر !!!

مکتوب

یه خر ماهی مهربون رو خوب اومدی .