بادبادک

بادبادک نارنجی اش را خیلی دوست داشت

بادبادک بزرگ، با گوشواره های بلند زرد

امروز دوباره باد خوب میوزید و بادبادکش را بوسید کمی بندش را شل کرد

و شروع کرد به دویدن بادبادک بالا رفت بالا تر ... . ...

 

بالاتر

 

بادبادکم

بالاتر

گوشوارهایش در باد تکان میخوردن دخترک میخندید و میدوید

باد گونه ها و موهایش را نوازش میداد پیراهن بلند خیالش را می رقصاند

بادبادک بالا و بالا تر رفت دخترک کیلومتر ها را دوید و خندید و لذت برد با بادبادکش ناگهان خنده بر لببانش خشکید

نگاهش را از آسمان برداشت پیراهنش غرق در گل شده بود بافت شهری و دکل های برق بادبادکش در میان سیم ها گرفتار شده بود

نخ بادبادک را کشید گریه کرد بادبادک اسیر شده بود

انگار با غم بادبادک دخترک هم تمام خوشی هایش تمام شده بود نخ بادبادکش را دور مچش گره زد

ایستاد

همان جا کنار بادبادکش ماند

تنهایش نگذاشت هوا سرد شد تاریک شد بادبادک غصه میخورد دختر هم روز ها گذشت دخترک ایستاد بغض کرد

ایستاد نرفت

باران بادبادک را خراب کرد پرنده ها بادبادکش را سوراخ سوراخ کردند

دخترک دلش شکست دید با ماندنش بادبادک را بیشتر آزار میدهد

توان دیدن آزارش را از باد و پرنده و خاک نداشت نخ بادبادک را کشید نخ پاره شد

و بادبادک از مین سیم ها آزاد شد نخ آرام آرام پایین آمد

تکه کاغذ نارنجی بادبادکش هنوز به نخ چسبیده بود

بادبادک دور شد

آزاد شد

رفت

تکه کاغذ نارنجی تنها یادگار بادبادک برای دخترک ماند.

 

.............................................

یا حق

/ 8 نظر / 13 بازدید
از رنجی که می بریم

هیچ گاه عشق به همدم [بادبادک]را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیافرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو چرا که آرام جان دیگری در راه است . www.poyan64.blogfa.com

علیرضا

برگشت بعضی چیزا لذت بخش تر از زمانی هست که بودن. خیلی قشنگ بود [گل]از اون موقعی که باهم خاک بازی میکردیم میدونستم هنرمندی من با خاک کثیف کاری میکردم ولی تو مجسمه درست میکردی[نیشخند] پ.ن : توهم زدم در حد بنز[خنده]

علیرضا

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم … رفتي … رفت… ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود. استاد داد مي زند : خوب بعد؟ ادامه بده . و من مي گويم : رفت …رفت …رفت. رفت و دلم شکست…غم رو دلم نشست…رفت شاديم بمرد…شور از دلم ببرد . رفت…رفت…رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است…کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

غزل خونه

سلام یک اعتراض شدید و جدی. آدم دوست داره یه داستانک اینجوری رو بدون وقفه و توقف و سکته بخونه ولی چون بین جمله ها نقطه نذاشتین یا توی جمله ویرگور نذاشتین و خلاصه کلا با این علامت ها که توی متن وجودشون لازمه، قهرین، همش ترمز ذهن آدم کشیده میشه در هنگام خوندن داستان و در نهایت اصلا اون لذتی رو که باید از خوندن داستان ببره، نمیبره... و اینکه داستان، با تمام سادگیش، خوب بود و دلچسب. مرسی...

عسلی

اگر زنی را نیافته‌ای که با رفتنش نابود شوی تمام زندگی‌ات را باخته‌ای این را منی می‌گویم که روزهایم را زنی برده است جایی دور پیچیده دور گیسوانش آویخته بر گردن سنجاق کرده روی سینه یا ریخته پای گلدان‌هاش باقی را هم گذاشته توی کمد برای روز مبادا.

کولی

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند وسرمایه ی ما ورایی هر کسی حرفهایی است که برای نگفتن دارد حرفهایی که پاره های بودن آدمی اند وبیان نمی شوند مگر مخاطب خویش را بیابند

کولی

فکر میکنم : تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد : هرکه خاک در میخانه به رخساره نرفت فکر میکنم منظور روبیدن خاک در میخانه با مژگان بوده که استعاره از خاکسار و پاکباز عشق بودنه .

داود (خورشید نامه)

سلاممممم[لبخند]واقعا دلم برات تنگیده بود...منور کردید ما رو...شاعر کدومه بابا تو هم حرفای مکتوب و میزنی