مکتوب نامه

تو وبلاگ مکتوب یه مطلب از عرفان نظر آهاری خوندم دلم آتیش گرفت

یه سر بزنید

 

قصه را میدانی؟ قصهء مرغان و کوه قاف را؟ قصهء رفتن و آن هفت وادی صعب را ؟ قصهء سیمرغ و آینه را ؟

قصه نیست : حکایت تقدیر است که بر پیشانیم نوشته اند . هزار سال است که تقدیر را تاخیر میکنم ...

بهار که بیاید دیگر رفته ام . بهار بهانهء رفتن است . حق با هدهد است ، رفتن زیباتر است. ماندن : شکوهی ندارد: آنهم پشت خاکریزهای تقیه !

گیرم که ماندم و باز بال بال زدم ، توی خاک و خاطره... توی گذشته و گل گیرم .

گیرم که بالم را هزار سال دیگر بسته نگهداشتم ، بالهای بسته طعم اوج را کی خواهد چشید ؟ پرنده بال بسته با کرم بی بال چه فرقی دارد ؟ بال بسته از بال نداشته بدتر است . 

...............................

میروم ، باید رفت ، در خون تپیده و پرپر باید رفت .

سیمرغ ،‌ مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد . هدهد اینرا در گوشم ندا داد .

راستی : اگر نیامدم ، یعنی که سوخته ام ، یعنی که اتش گرفته ام ، یعنی که شعله ورم . یعنی خاکسترم را هم باد برده .

میروم اما هرجا که رسیدم ، پری برایت به یادگار میگذارم . میدانم : این کمترین شرط جوانمردیست .

بدرود ... رفیق روزهای بیقراری ام !

قرارمان در حوالی قاف ، پشت اشیانهء سیمرغ ، انجا که جز بال و پر سوخته نشانی ندارد ...

.........................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                      یا حق

/ 2 نظر / 21 بازدید
غزل خونه

سلام خیلی خوب بود. عالی بود. خیلی حال داد... مرسی...