تو چه مهربان بودی قاتل .!

من خیلی اتفاقی به وبلاگhttp://aydakhanoom2002.blogfa.comسر زدم مطالب رو خوندم

و کامنت ها رو و از اونجایی که احساس کردم مطالبه زیادی هست که من هیچ وقت به ذهنم نرسیده بنویسم  پس می نویسم ...

تا بهمون نگن سنتیسبز

 

یه مطلب در باره هم آغوشی در وبلاگhttp://aydakhanoom2002.blogfa.com    خوندم

برام جالب بود که من هم از دیدگاه خودم بنویسم

وقتی اینقدر دنیای مجازی و حتی اس ام اس ما ها رو عادت داده که نتونیم تو چشای طرف نگاه کنیم و حرفمونو بزنیم.

دوستت دارم رو راحت تایپ می کنیم اما گفتنش برامون خیلی سخته....

و اما :

انقدر نزدیک که قدرت تطبیق چهره ات بر روی شبکیه ام با اختلال روبروست.

چقدر راحت تر درکت میکنم وقتی بر روی شریانات نبضت _بوی بدنت  نفس های مرددت

سیال و رها در تو حل میشوم.

چقدر زیبا تری وقتی تو را با صدای نفس هایت می شناسم،وقتی که میتوانم با نفسی عمیق صدایت کنم .بدون راندن کلمه ای بر زبانم.

 انگشتانی لرزان که بر روی اعصاب حسی پوست میدوند و سریع تر از کلمات منظورت را به من میفهمانند.انچه که می خواهی را با زبان بی زبانی به من منتقل می کنند.

چشمانت را ببند ،

دنیای تاریک ولی شیرین بر خلاف تمام تاریکی ها ی دنیا گرم و پر از هیجان .

عطشی گوارا و خیال انگیز ... استمرار لحظه های حل شدن.با هم بودن.

تمنای بیشتر و بهتر بودن

تا همیشه بودن...!

وقتی بوی تنت را در سلول های مرده ام می بلعم .شاید اولین و  آخرین بار باشی ،

لب هایی که سرشاره از خواستنت می لرزند.و چشمانی که از ترس اینکه مبادا  فقط رویایی شیرین باشی برای لحظه ای تو را  نظاره می کنند.و دوباره به تاریکی عشق باز میگردند.

آرام نفس بکش می خواهم از طریق سلول های پوستم درکت کنم.آنچه که می خواهی بگویی

آنچه که ناگفتنی است و آنچه که پیشتر ها یارای بر زبان راندش را داشتی.

می خواهم از بوی نفس هایت از کوبه های قلبت بپرسم چقدر دوستم داری.

چقدر بودنم برایت مهم است ؟

 

............................. 

                                                 .........................

                                                                             ...

چقدر حیف که استمرار بودنم برایت  آنقدر نا چیز است که حتی نمیتوانم آن را

لمس کنم.

من به دنبال پناهی ، عشقی ، آرامشی آمدم

آمده بودم ثابت کنم عشقم چقدر عمیق است .

تو چه مهربان بودی قاتل .!

 

 

 

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
هانی رزاز(غارنشین متمدن)‌

تجربه اولم در این گونه نوشتن بود و آخریش هم خواهد بود در کل نمیئونم اونچه که در ذهنم بود منتقل شد یا نه بای

هانی رزاز(غارنشین متمدن)‌

یعنی تو قاتل احساسات من بودی ولی چقدر مهربان بودی که من عاشقت شده بودم این دختره داره از معشوقه اش میگه که چقدر راحت کنارش گذاشته و رفته راستی دوباره تاکید میکنم که مطالب و داستان های وبلاگ هیچ ربطی به زندگی شخصی من نداره

ساز خدا

کاش می توانستم باور کنم.......به روزم

غزل

سلام هانی خانم.خوبید؟ یه سوال داشتم می شه کمکم کنید؟؟؟ می خواستم بدونم عمو داوود رو چقدر می شناسید؟؟ جوابش رو بهم بده لطفا!بای