فرشته ی من هم خواهد آمد.

باران می بارد ،‌ دختری در  ایستگاه اتوبوس با نگاهی خیره نشسته ، درست روبرویش ان سوی خیابان ایستاده ام  

باران شدیدتر می بارد ،دریغ از ماشینی که مرا به مقصدم برساند.بر روی شیشه

عینکم قطرات باران سر می خورند و روی گونه ام می چکند.

دخترک مات به نقطه ای خیره شده

نمیدانم چرا نمیتوانم بی تفاوت باشم .صدایی مرا به سمت او می خواند

انگار هیچ کس او را نمیبیند به جز من ، خیابان از رهگذران خالی میشود و فقط ماشین ها  با سرعت حرکت میکنند .

ماشین ها با سرعت رد میشوند ،‌ دستانم یخ زده باران بر روی موهایم می غلتد و از نوک بینی ام به زمین میچکد دیگر کلافه شده ام پالتو ام کاملا خیس شده

نمیدانم چرا حس سنگین و عجیبی دارم ، این باران شدید ،این خیابان خلوت و آن دختر تنها

از پس شیشه  عینکم همه جا تار است و بارانی

نگاهم به دختر روبرو گره میخورد ، به من نگاه میکند .فقط به من ...

ماشینی با سرعت میگذرد ، دخترک لبخند میزند و با اشاره ی دست مرا به سمت خود می خواند .

موبایلم دارد زنگ می خورد ، نمی توان جواب تلفنم را بدهم .

غم عجیبی در دلم میشکفد ، دلم برای مادرم تنگ میشود .

بی اختیار به آن سوی خیابان میروم وسط خیابان ماشینی با سرعت می گذرد

اتوبوس در ایستگاه می ایستد . مسافران از پشت شیشه ی بخار گرفته  به وسط خیابان نگاه می کنند . به طرف دختر میروم

دستانم را میگیرد و می گوید خوش آمدی . دیگر باران نمیآید ،‌

 صدای موبایلم را می شنوم

صدای جیغ زنی که میگوید : پناه بر خدا ....

                                                    با تعجب بر میگردم و به وسط خیابان نگاه میکنم.

 

          آنچه میبینم برایم غیر قابل باور است . من آن وسط روی زمین غرق در خون

نمیتوانم باور کنم .دخترک دست مرا میگیرد و می گوید نترس

دستم را از دستانش بیرون میکشم ...

داد میزنم : دختر احمق تو عمدا این کار را کردی ! مادرم منتظر من بود .

اشک میریزم ، میدانستم همه اش یک توطئه بود .موبایلم روی زمین دارد زنگ می خورد

به طرف گوشی ام میروم مردی جوان  گوشی ام  را بر میدارد و می گوید

شما؟

-............................................................

چه نسبتی با شما دارند؟

صدای طرف  پشت خط  را نمیشنوم ...! مرد می گوید دخترتان پایش شکسته

بردند بیمارستان تهرانپارس

 

کسی اسمم را صدا میزند

                                                       هانی.

به طرف صدا بر میگردم  ...

دختر همچنان در ایستگاه ایستاده ...

من باید با او بروم

دختر جلو می آید و میگوید من مامور بودم امشب تو را ببرم ، هیچ توطئه ای در کار نبود

تو باید امشب میمردی

اما قلبت همچنان در سینه ی مردی خواهد تپید.

با بهت به او نگاه میکنم.

تو مرگ مغزی شدی اعضای بدنت را هدیه میکنند. همه کار های خدا برنامه ریزی شده

است .

باران بند آمده و زبان من هم

 فقط دلم میخواست گریه کنم.

 

فرشته ام چگونه خواهد آمد نمیدانم

 

یا حق 

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
عمو داوود

خیلی خوب بود مثل نوشته های قبلیت اما اینبار با یه ایده جدیدی البته برای شما و نوشته هاتون

شکلات تلخ

نمیشه به این راحتی برای عکسی با این عمق سریع قضاوت کرد[چشمک][بغل]

محمد

سلام هانی جان چقدر زیبا و پخته نوشته بودی واقعا آفرین نوشتت چند بار ته دلمو لرزوند ترسیدیم[نیشخند]

ساز خدا

زنی که مردم فکر می کردند خراب است..............به روزم

ساز خدا

عجیب چه قدر توی این نوشته ات نوشته های خودم را حس کردم..........حال و هوای افتادن روی زمین و نگاه کردن به خودم و باران و فرشته و زمان زیبای تعریف شده و[گل]..........وقت پرواز یک پرنده التماس دعا

ساز خدا

عجیب چه قدر توی این نوشته ات نوشته های خودم را حس کردم..........حال و هوای افتادن روی زمین و نگاه کردن به خودم و باران و فرشته و زمان زیبای تعریف شده و[گل]..........وقت پرواز یک پرنده التماس دعا