جسارت عاقلانه

 یه کار بزرگ و جسورانه کردم

 

من دفتر خاطرات ( ۴ دفتر ) که به مدت ١٠ سال زندگیم رو مکتوب کرده بود رو سوزوندم و دودش کردم رفت هوا...

دیگه به هیچی نیاز ندارم.خاطره هام .تمام گذشته ام.هیچ واقعه ای در گذشته و حتی لحظات زیبای گذشته برام مهم نیستن.من در حال استمرار زندگی میکنم.

امروز- امروز - امروز

و حالاهم میرم که موفق باشم .

من تا آخر  امروز ٍ تلاشم رو میکنم فرداش به همچنین و همینطور ادامه میدم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میتونم دو رنگ باشم دل نبازم

می تونم مثه همه یه عشق بادی بسازم

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین

میتونم اما نمیکنم. ببین اینا رو ببین

من نباید احساساتم رو ابراز کنم .تو منو میفهمی کمی به احساسات گاه کودکانه و عجولانه ام  احترام

بگذار.یا حق

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

به یاد یکی از پست های قدیمیم

می فهمی که همه عالم "جعل در جعل" است و همه اش قراردادی

و خدادادی! و از قبل تعیین شده: مرد بودن، زن بودن، محبت کردن، احساسات، واکنش ها ، جتی کفرو ایمان و کلا زندگی و دنیا ..." می رسی به اینجا که جبر و اختیار فقط یک بازی فکری فیلسوفانه و روشنفکرانه  است.

می فهمی که اختیار نداری..البته مجبور هم نیستی بلکه فقط انتخاب گری ..آنهم بین گزینه های کاملا محدود! می فهمی که برخلاف آنچه که در اوایل فکر می کردی، اساسا "راههای زیادی " وجود ندارد..یک جورایی مزه جباریت خدا را می چشی! می خوری به مرزها و دیوارهای دنیا!

- می رسی به اینکه "فعل همها فجورها و تقواها" ، می فهمی که این دو گفتمان "فجور" و "تقوا" آخر همه گفتمان های دنیاست برای "هر آدمی"... شوخی هم ندارد! خودت را هم نمی توانی گول بزنی و کلاه شرعی ببافی و بر سر بگذاری! می فهمی بقیه تقسیم بندی ها هم یک جورایی کشک است و بی اصالت و بی تاثیر

شوپنهاور فیلسوف آلمانی می گوید: عشق فریب طبیعت است! به این دهه سوم نازنین که برسی می فهمی که خیلی چیزها فریب طبیعت یا بهتر بگویم فریب(نعمت!) خداست! و چه میکند این گنگی گمراهی میان نعمت و فریب...! در یک آن، نعمت می شود فریب یا فریب می شود نعمت!

-در دهه ی سوم ...دنیا برایت می شود یک خرمالوی بزرگ صورتی با طعم گس! هر جایش را بخواهی بخوری یا بچشی، باز بالاخره آن طعم گس می رود زیر زبانت..."قلیل" بودن دنیا را واقعا می شود فهمید و چشید! می فهمی که اصولا زیبایی های دنیا میلی متری استوبهشت هایش یک ثانیه ای! همان ثانیه ها و میلی مترها هم، بی وفا!

به قول کتاب مورد علاقه ام  نامه های صالح  اعلا  به ریرا

من حالم خوب است اما تو باور نکن ...!

یا حق

/ 7 نظر / 12 بازدید
آینه سیاه

سلام هانی خانوم چطور مطوری؟ مبارکه حسابی تغییر دادی غارت رو ها !! خوب امروز اول پاییزه یعنی 2 دقیقه مونده که بشه اول پاییز!! گفتم یه سری به هانی خانوم بزنم ببینم در چه حاله !! دیدم آتیش به پا کرده و دفتر خاطرات می سوزنه ... تهران که خوش میگذره ؟؟ حواست باشه هاااا تو این شهر پر از .... تا بعد

مکتوب

سلام . بهت بریک میگم . تولدت رو . اینم یه جور نوزایی و تولده . اینکه به جایی برسی که گذشته رو بذاری بگذره و بقول اون بزرگ: اگر میخواهی زندگی برایت خسته کننده و ملال آور نباشد هرروز از نو زندگی کن . اینا که نوشتی هم میفهمم . همه شو !! . (( میتونم )) ها و اما نمیکنم ها . نمیدونم .. گاهی با خودم میگم واقعآ لازمه که آدم اینهمه محکم در برابر وسوسه ها بایسته؟ مردم خیلی راحت تر از این دارن زندگی میکنن . اما بعدش میگم : بعله مردم خیلی کارا میکنن . اما تو که بجای مورچه’ زیر پاتم درد میکشی میتونی اسلحه پر کنی و گوزنو از نفس بندازی؟ میتونی زندگی یه آدمو ویران کنی و لحظه لحظه بفکرش نباشی که الآن داره نابود میشه؟ مردم خیلی کارا میکنن . مردم به رفیقشونم نارو میزنن و تو به غریبه نه! اما واقعآ لازمه؟‌[نیشخند] باز رسیدیم سر حرف اول!!

مکتوب

البته شاید بعدآ یه کم دلت برای خاطرات گذشته تنگ بشه اما بهر حال هر انقلابی یه تلفاتی داره . موفق باشی . قرار بود خبر بدی ها؟؟!![گل]

مکتوب

سلام . هانی خانم سر بما نمیزنین

مکتوب

سلا م نمیخوام بگم چرا نمینویسی و چرا آپدیت نمیکنی چون اعتقادی به سری کاری و هر روز نوشتن ندارم . هروقتم خواستم اینطوری بنویسم خراب کردم . میفهمم که حرف باید خودش بیاد ، پرورش داده بشه ، شاخ وبرگ داده بشه تا یه چیز مقبولی در بیاد . اما ببینم یعنی هانی خانم ما یه متن تو ته کتابی ،‌گوشه،‌سررسیدی ،‌کنج جزوه’ سر کلاسی جایی نداره تا فعلآ سر خواننده ش رو گرم کنه تا موضوع بعدی تو ذهنش بیاد ؟ یا مثه من وقتی میری سروقت اون مطلبها برای خودت غریبه اند و از حرف امروزت فاصله دارن؟

هانی رزاز

وقتی میری سروقت اون مطلبها برای خودت غریبه اند و از حرف امروزت فاصله دارن... آخ گفتی چقدر این جمله چسبید اقای طلعتی یا حق

عمو داوود

سلام وقت بخیر دیونگیی که سر دفتر خاطراتت نشون دادی خیلی بهم چسبید تجربشو داشتم حس جالبی به آدم می ده