آلزایمر...!


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است!


/ 9 نظر / 13 بازدید
سيد مهدي ناجي

سلام! سری به من هم بزنید نظرتون رو بگید خوشحال میشم .متشکرم[گل]

غزل خونه

سلام خییییییییییییییییییلی خوب بود. تو محشری. خب بیشتر بنویس دیگه...

محمدرضا

سلام خیلی اتفاقی با وبلاگت آشنا شدم خیلی قشنگه به خاطر سلیقت تبریک میگم اگه دوست داشتی یه سری به من بزن پیام یادت نره

محمدرضا

زندگی حکمت اوست… زندگی دفتری از خاطره هاست… چند برگی را تو ورق خواهی زد… ما بقی را قسمت … ممنون از لینکت منتظر مطلب جدیدت هستم

هاشمی

سلام من رو یادت میاد؟ میدونی چند وقته حالی نپرسیدی؟ اتفاقی وبلاگت رو دیدم؟

علیرضا

سلام هانی جان چقدر قشنگ و با احساس بود حالا یکی نیس از من بپرسه هانی که تورو یادش نمیاد چرا هر روز اینجا سر میزنی که منم بگم خب دیفونم :دی شوخی کردم بخندی..غار علیصدر ورودیش 50 تومن بود اینجا غار به این خوبی میام تازه مجانی هم هست[گل]

هاشمی

چند سال پیش عربی کنکور... هانیی؟