<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 ما ميميريم

 

ما ميميريم

تا شاعران بيمار شعر بگويند

ما ميميريم بازی قشنگی است

وقتی مادر پوتين افسر جوان را ليس ميزند

و روزنامه ها عکس پدر را مينويسند

کنار آدم های مهم

هر شب هزار بار عروس ميشود

و خواهرم هزار بار جيغ ميزند

هزار بار بازی قشنگی است

کارگران ساعت يازده احساساتی ميشوند 

فردا همه به خيابان ها ميريزند

ريز  ريز

ميکنند پارچه های رنگی را

آواز می خوانند

می رقصند

والبته شعار ميدهند

ما ميميريم

تا عکاس (( تايمز)) جايزه بگيرد

 

------------------------------------------------

يا حق10.gif23.gif

 

/ 10 نظر / 15 بازدید
mahdi

سلام.... به اين ميگن قانون جنگل ... چرا تو هيچچی نوفهمی ؟! هااا ......

kia koochooloo

شعر جالبی بود.در مورد مطلب قبلیت هم باید بگم که منم امیدوارم...

کیا کوچولو

من که نظر داده بودم...ولی خب بازم نظر میدم.کی به کیه...تو هم بیا آخه آپ کردم.

mehdi

سلام ... واقعآ جالب بود به ما هم سر بزن تنها کسی که خول مرا درک می کند یک روز زادگاه مرا ترک می کند

mohammad

ُسلام خوبی ؟؟ واقعا زیبا بود (( دیدم اگه کامنت نذارم شبه عیدی کچل میشم گفتم د یگه یه سری بزنم بهتر از تاس شدنه ))

Homa dokht

خوبی؟

حميدرضا سليماني

ما مي ميريم بازی قشنگی است / وقتی مادر پوتين افسر جوان را ليس ميزند / و روزنامه ها عکس پدر را مي نويسند / کنار آدم های مهم / هر شب هزار بار عروس مي شود/ و خواهرم هزار بار جيغ ميزند / هزار بار بازی قشنگی است///....//// سلام ننوشته بودی شعر مال کی هست ؟

ناصر و نادر

سلام...شعر قشنگ و تاثير گذلری بود...بخصوص انتهاش که خيلی جالب بود...موفق باشی...

Virus

جايي که نه گياه در آنجاست، نه دمي // ترکيده آفتاب سمج روي سنگهاش، // نه اين زمين و زندگي اش چيز دلکش است // حس مي کند که آرزوي مرغها چو او // تيره ست همچو دود. اگر چند اميدشان // چون خرمني ز آتش // در چشم مي نمايد و صبح سپيدشان. // حس مي کند که زندگي او چنان // مرغان ديگر ار بسر آيد // در خواب و خورد // رنجي بود کز آن نتوانند نام برد. // آن مرغ نغزخوان، // در آن مکان ز آتش تجليل يافته، // اکنون، به يک جهنم تبديل يافته، // بسته ست دمبدم نظر و مي دهد تکان // چشمان تيزبين. // وز روي تپه، // ناگاه، چون بجاي پر و بال مي زند // بانگي برآرد از ته دل سوزناک و تلخ، // که معنيش نداند هر مرغ رهگذر. // آنگه ز رنج هاي درونيش مست، // خود را به روي هيبت آتش مي افکند. // باد شديد مي دمد و سوخته ست مرغ! // خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ! // پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در. = نيما يوشيج

حاج علی غار نشین

من که خيلی حال کرد بازم از اين چرت و پرتا بنويس غار نشینا با خوندنش از ياد گرفتاری مياد بيرون